nikafarin

هرکس به اندازه کودکی اش بزرگ است...

Friday، December 29، 2006

ديوار

ديوارهايي كه گنجشكها مي توانند آرام روي آن قرار گيرند و تادلشان مي خواهد براي هم نغمه سرايي كنند , ديوارهايي كه مي تواني در پناهشان دمي بنشيني و از ميهماني سايه شان لذت ببري و گاهي بوي گاهگلشان را حس كني و لختي آرامش يابي، ديوارهايي كه پرنده ها روي آن مي نشينند، گربه ها آرام قدم بر مي دارند و پرستوها آنجا را امن مي يابند اين ديوارها كم اند راستي چرا اين ديوارها آرام اند و چرا ديوارهاي آرام كم اند؟ ديوارهايي هم هستند كه وقتي از كنارشان عبور مي كني احساس ترس بتو دست مي دهد و شايد بعضي از وقتها از آنها فاصله گرفته باشي ترس از اينكه بر روي تو فرو ريزند يا يك ترس موهوم كه بيشتر اوقات همين ترس موهوم بوده است. آدم نمي داند چرا از اين ديوار مي ترسد؟ از اين ديوارها امروزه زياد به چشم مي خورد؛ ديوارهاي غريبه ديوارهايي كه خودي نيستند، ديوارهاي سيماني ديوارهاي آجري ديوارهاي سنگي كه با نرده هاي آهني درست شده اند ديوارهايي كه هيچ رايحه اي از آنها بر نمي خيزد و خيلي خيلي خشكند و خيلي رسمي اند ديوارهايي كه حتي از كنارشان اجازه عبور نمي دهند و با سه چهار متر فاصله با احتياط مي تواني عبور كني و گفته اند كه نمي تواني از آنها عكس بگيري ديوارهايي كه گلهاي ياس از پرچين آن سرك كشيده اند وعطر خود را با دست و دلبازي تمام در اختيار عابران گذاشته اند حتي اگر خوب نگاه كني جاري شدن عطر آنها را روي سنگفرشهاي كوچه مي بيني و مي دانم كه مي بيني.اينها همان ديوارهاي خودماني اند همانهايي كه ار كنارشان رفت وآمد مي كنند، ديوارهاي معطري كه زنان و مرداني معطر همسايه هاشان بودند ديوارهايي پر از خاطره پر از تجربه ديوارهايي كه با طلوع خوشيد برق مي زدند و گرماي آن را در وجودشان نگه مي داشتند و پس از غروب خودنمايي ماه را شاهد بودند. ديوارهايي كه در طبيعت نهاده شده بودند و گذشت ساليان را بر چهره خود داشتند مگر ديوارها هم عمر مي كنند؟ و فكر نمي كنم كه بخواهي بگويي مگر ديوارها هم ...
ديوارها متولد مي شوند با تولد هر انسان رشد مي كنند آنهم با رشد انسان و تجربه مي كنند و پير مي شوند و چون انسان فرو مي ريزند و گاهي اوقات آدم بايد براي فرو ريختن يك ديوار غصه بخورد ناراحت شود و جايي در دلش براي او آرامگاهي بسازد. ديوارهايي كه بناي پير ده بادستان چروكيده و لرزان در آفتاب داغ تابستان بنا مي كرد و وقتي بانك اذان برمي خاست كنار آن به نماز مي ايستاد و اغراق كنم و بگويم كه تسبيحات او بر ديوار نشسته است و اگر گوش بخوابانيم صدايش را هم خواهيم شنيد و وقتي ديوار تمام شد نهال ياسي را كنار آن نهادند و عطرش را همانروز بين هم تقسيم كردند و همان ديوارهايي كه بناي پير ده با بسم اله شروع كرد و با حمد تمام. آن ديوارها متولد مي شوند و عمر مي كنند و راستي راستي پير مي شوند شايد به تعداد هر انساني ديوار ساخته باشند و هر ديواري با مذاق كسي خوش مي آيد.واي كه چقدر ديوارها زيادند ديوارهايي كه اجازه نمي دهند شاخه درختي بر لب آن تكيه كند و عابران را به تماشا بنشيند، ديوارهايي كه فرياد آدم ها را در خود خفه مي كنند و ديوارهايي كه آدمهاي با فرياد را در خود خفه مي كنند. ديوارهاي سيماني كه هرچه مشت بر آن بكوبي سخت تر پاسخ ات خواهند داد. خنده دار است اگر بگويم ديوارهاي لجوج، سمج ديوارهاي زشت، ديوارهاي مغرور ديوارهاي مظلوم؟ نه تو بگو خنده دار است؟ من كه فكر نمي كنم چرا كه تا بحال هيچكس به تنوع آدم ها نخنديده است پس به ديوارها كه جاي خود دارد. ديوارها هر كدام براي خود شخصيتي دارند همانند من وتو چرا كه ديوارها را انسانها يا همان شخصيتها ساخته اند!
با ديوار شخصيت ديوار نشينان را و با شخصيت ديوار نشينان ديوارها را مي فهمي، ديوارهاي بلندسر به فلك كشيده ديوارهايي كه نمي خواهند بفهمي پشتشان چه خبر است! ديوارهاي كوتاه و بي حجاب , ديوارهاي چوبي كه شاخه هايي ازآبشار طلا از آن سرازير شده، ديوارهاي آهني كه هنگام عبور فقط پژواك گامهايت را تحويل مي گيري، ديوارهاي آجري دقيق مثل هندسه مثل رياضي مثل دو دوتا چهارتا، ديوارهاي سنگي سياه و سفيد، ديوارهايي كه مثل قلعه ها بنا شده اند، ديوارهاي افسانه اي با معماري رومي ديوارهايي كه اصلاًً سبز نيستند قهوه اي قهوه اي اند، ديوارهايي كه بلند ساخته شده اند و حفاظ هايي بلند تر روي آنها پاس مي دهند و كدام گل به خود اجازه مي دهد كنار سيم خاردار عبور عابران را به چشمان خود ميهمان كند و اين گناه نيست گلي كنار آهن باشد؟!
ديوارهايي شلوغ آنها كه مثل همه چيز هستند جز ديوار. ديوارهاييكه فقط در گذشت آدم ها را رويشان مي چسبانند و هيچگاه تولدي را خبر نمي دهند،آخر آدمها آگهي تولد ندارند! ديوارهايي كه بايد سريع از كنار آنها بگذري تأمل نكني و اصلاً نگاهشان هم. ديوارهايي كه ارزش نگاه كردن هم ندارند و شهر پر است از ديوارهايي كه نبايد نگاهشان كرد. چقدر تنوع ديوار؟ به اندازه همان آدم هايي كه گفتم.
هرگاه از ديوارهاي كاهگلي و خودماني كه پر چينشان پر از ياس هاست و ديوارهايي كه تكيه گاه شاخه هاي زردآلو و مأمن گلابي هاست و ديوارهاي معطر و ديوارهايي كه بناي پير ده ساخته است و ديوارهايي كه با عشق افراشته شده و ديوارهايي كه پر از پرستوها و گنجشكهاست و ديوارهايي كه شكوفه هاي سيب چون ياقوت بر بلندايشان مي درخشد جبري نبود بايد تأسف خورد چرا كه ديگر آن آدم ها هم نيستند آنها كه با آن ديوارها زندگي كردند، و اگر ديوارهايي كه عمر مي كنند و پير مي شوند جايي فرو ريزند بايد آن را مزار ديوار انگاشت و بايد با احترام از آنجا عبور كرد چرا كه آن ديوار را همان بناي پير ده همان پير عاشق ساخته بود و اينك آن پير مرد فرو ريخته است.

نیایش

معبود من!
در اين شامگاه به شكايت آمده ام، شكايت از نسيان و فراموشي، شكايت از تعلق به آنها كه ناپايدارند. چرا كه دير زماني است فراموش كرده ام حباب كوچكي از اقيانوس بي نهايت هستي ات بيش نيستم.
فراموش كرده ام قاصدكي هستم كه نسيم صبحگاهي به هركجا خواهد مرا تواند برد. فراموش كرده ام كه براي ماندن به اين دنيا نيامده بودم اما چنان تعلقي به مظاهر آن پيدا كرده ام كه جز مرگ قدرتي توان كندن وجودم از آنها را ندارد.

مولاي من
، نفس مطمئنه ام گوشه عزلت گزيده و مرا در مرداب تجملات روز افزون زندگي به نظاره نشسته است. در تعجب ام چرا گوشه چشمي به اين بينواي فسرده در مزرعه خشك اين جهاني نمي كند تا طراوتي را كه تو در فطرتم نهادي به من باز گرداند.

پروردگارا!
در اين شامگاه از تو مي خواهم دستم را بگيري كه ‍»يدالله فوق ايديهم» اگر دستم را بگيري همچون عطر گلهاي سرخ در بيكرانه وجود منتشر خواهم شد و جز خاطره اي از من باقي نخواهد ماند بسيار شادمان خواهم شد كه خاطره باشم، خاطره اي كه تو آفريده اي معبود من.

مولاي من، معبود من
اگر تو نخواهي و اگر تو عنايت نكني من كمترين چونان هميشه در روز مرهّ گي هر روزه ام دست و پا خواهم زد و در جاده بي سرانجام آرزوهاي دست نيافتني ام رها خواهم شد. خداي من دستم در دست تو بود و آمدم، حال چگونه رهايم مي كني؟!

مولاي من!
اگر تو عنايت نكني بنده بودن خود را فراموش كرده و مطيع نفس فرعوني ام خواهم شد و آنگاه موساي وجودم به كجا رخت بربندد، اگر عنايت تو نباشد سر به عصيان خواهم گذاشت و لطافت وجودم مغلوب شقاوت نفس اماره ام خواهد شدو آنگاه نمي دانم به كدامين مخلوق اشرف مخلوقات نام ميدهي!
من اقرار مي كنم بي تو هيچ ام، ذره اي بيش در اقيانوس بي نهايت هستي ات نيستم. بي تو اما چه بگويم؟ بي تو لحظه اي زيستن براي آنكه طوق بندگي ات را گردن نهاده شايسته نيست. پس در اين شامگاه مرا درياب كه واله و سرگردان توام اي پناه بي پناهان.
خداوندا!
من شعاع رنگين كمان توام كه در پناه باران رحمتت پديد آمده و راضي ام كه رنگ سبزش را به من هديه داده ايي. اگر باران فيض ات نبارد، رنگين كمان نيز به عدم خواهد رفت و مي دانم كه تو رنگ سبز بنده ات را دوست داري پس ببار بر من. ببار بر من كه قلب زنگار گرفته ام محتاج باران رحمت توست تا بار ديگر با ياد تو تپيدن آغاز كند.
كمكم كن تا بر خود ببالم كه تنها مونس ام ومونس تنها ئي ام تو ئي، كمكم كن تا لحظه اي توقف كنم و از دايره روزمره گي ها گامي بيرون نهم. لحظه اي بر خود نظر اندازم ببينم آيا فتبارك الله احسن الخالقين را بر من خوانده بودي؟ من همانم كه تو از آفرينشش نزد فرشتگان افتخار كرده بودي؟
آيا غنچه ایي هستم كه ارزش شكفتن داشته باشد يا حتي برگي كه ارزش افتادن؟

Wednesday، December 27، 2006

وقتی تو نباشی


گل ها نمی شکفند و هیچ بلبلی بر شاخساری نمی خواند. رودخانه ها میلی به حرکت ندارند و دلشان برای گل الود شدنشان نمی سوزد. شمیم هیچ گلی در کوچه باغ ها نمیپیچد.پرنده ها پرواز را به کناری نهاده و شاید راه رفتن را هم. صدای گنجشکها نمی آید ابرها نمی بارند و برای بی آبی جویبارها دل نگران نیستند. خورشید بی فروغ طلوع می کند و غمگین تر از همیشه غروب.هیچکس دلش شور نمی زند و قلبش نمی تپد سبزی و طراوت رخت برمی بندد وکویر متولد می شود شمعدانی ها پژمرده می شوند و خبری از عطر گل های سرخ در هیچ کوی و برزنی نیست و دیگر نمی توانی سراغ شقایق ها را بگیری و هیچ قاصدکی در افق نگاه ات به پرواز در نخواهد آمد. طوفان و باد و نه حتی نسیم از روی باغچه عبور نکرده و برای گل های داودی ترانه نخواهد خواند. نیلوفران آبی خودنمائی نمی کنند سایه ای نیست که خستگان در پناه آن بیارامند. صدای عبور آب صدای وزش باد صدای خرد شدن برگ های پاییزی و هر صدایی که فکر کنی نیست تا بنشینی و گوش جان بسپاری و چگونه می توانی تصور کنی شبنمی بر دامان گلی بنشیند و لحظه لحظه صبح را نظاره کند و باغبان طراوت گل هایش را با جان ببیند و در کنار مزرعه ها سبزی عمرش را در شکوفایی خوشه های گندم حس کند و رقص آنها را با همراهی باد شاهد باشد. چگونه می توانی تصور کنی؟
وقتی تو نباشی ابرها نمی بارند صدای باران نمی آید رنگین کمان جلوه ایی نخواهد کرد غنچه ایی نخواهد شکفت عطری نیست بوی خوشی نیست رنگ زیبایی نیست حرکتی نیست رشدی نیست بوی کاهگل خیس خورده ایی به مشام نمی رسد . از پرچین هیچ باغی شاخه های سبز درختان گلابی و زردآلو بیرون نمی زند. کسی به تو تعارف نمی کند یک گل سرخ یک لبخند یک نگاه یک شاخه ریحان یک سیب . یک سلام آری یک سلام که احساس کنی در این جهان هستی و وجود داری. چگونه می توانی تصور کنی کسی به تو بیندیشد؟
وقتی تو نباشی همه و همه اینها که نوشته ام هست و نیست و اما وقتی تو نباشی از غصه می میرم!

Friday، December 01، 2006



پير زني با چشماني زيتوني

با گامهايي كوتاه اما استوار عصايي در دست. در هر گام نگاهي بر زمين و نيم نگاهي به روبرو آهسته آهسته جلو مي آمد. او را مي شناختم و چه خوب هم و او هم مرا و چه خوب هم نزديكتر شد تا جائيكه كه اگر مي خواست با عصايش بر سرم مي كوفت و فرياد مي زد: هنوز هم دست از سرم بر نميداري و من هم با دست عبور خون از كنار پيشاني ام را سد مي كردم و با لبخندي مي گفتم آره هنوز هم. ايستاد تا نفسي تازه كند هنوز سرش پايين بود وداشت فكر مي كردكه چقدر از آن روز اول گذشته است خاطره ها را از ذهن به سرعت باد مي گذراند و هي با خود كلنجار مي رفت كه بهانه ايي براي اين همه سالها گرفتاري بيابد و باز هم ... سرش را با لا آورد كه من سرم را به زير آوردم نمي دانم چطور نگاه مي كرد آيا لبخندي به لب داشت يا مثل بعضي وقتهاي آن روزها يا جذبه ايي خاص چشم غره كه نه خيره خيره در يك لحظه نگاهم مي كرد و من ديگر مي ترسيدم نگاهم را بيشتر از آن نگه دارم يا نمي دانم چطور نگاه مي كرد اصلاً شايد سرش بالا بود ولي چشمهايش پايين مثل همان روزها كه يك لحظه ناز مي كرد و همان يك لحظه انگار سالها لحظه بود و چقدر كه در دلم نمي ماند. نمي دانم چرا خجالت مي كشيدم سرم را بالا بياورم من كه هميشه برايش سربالا بودم فقط جرأت كردم نگاهم را از نوك عصايش كه با صلابت تمام روبرويم ايستاده بود از سر بگيرم. چشمهايم را بالاتر آوردم. به دسته عصا كه در دستهايش پنهان شده بود رسيدم انگشتانش همانهاي روز اول بود تغييري نكرده بود فكر مي كنم خودش هم تغيير نكرده بود آخر خود آدم كه فرق نمي كند ممكن است قيافه عوض بشود ولي خودش كه اصلاً. !
نگاهم ثابت مانده بود و با خود فكر مي كردم بابا چرا اينقدر به خودت زحمت ميدهي خوب يكدفعه نگاهش كن و مثل همان روزها تندي سلامي بكن و حالش را بپرس و بعد بگو خوب چه خبر؟ و او هم حتماً لبخند مي زندو با سرعت نگاهي بتو مي اندازد و با همان سرعت نگاهش را مي دزدد تا جائيكه فقط مژگانش را مي ديدي و باز هم مژگانش را. اما حالا فرق مي كرد نكند نگاهش كنم و لبخندنزند و مرا نبيند و حتي نتوانم مژگانش را , نه نمي دانم چطور مي شود نكند خيلي خشك و بي روح به من خيره مانده باشد مانند هيچكدام از لحظه هايي كه او را ديده ام. نكند جاي ديگري را بنگرد و روحش اينجا نباشد و وقتي دستم را بطرفش مي آورم تصويري بيشتري نباشد بخاري باشد كه پراكنده شود عطر ياسي باشد كه پايدار نماند يك رويا باشد پس تمامي آن سالها هم رويا بوده است پس اينهمه كه او را اذيت كرده ام اين همه از دستم درد سر كشيده و هيچ نگفته و دردهايش را فقط در دلش جاي داده اينهمه حرف داشته اما نزده يعني همه اش رويا بوده همه اش قصه بوده يعني اين عصا اين دستها اين وجودي كه با جرأت تمام روبرويم ايستاده است و نميدانم چه بر سرم خواهد آورد هم مي تواند رويا باشد نه فكر نمي كنم لااقل ترس و شوقي كه وجودم را گرفته مي دانم حقيقت دارد. چشمهايم را بالاتر آوردم و بدنبالش سرم را تمام قوايم را جمع كردم كه هر چه پيش آمد بيايد.بالاخره هرچه باشد بدتر از صبوري گذشته ها كه نيست بدتر از سوختن ها و ساختن هاي آن روزها كه نيست. سرم را بالاتر آوردم و به چهره اش نگاه كردم و واقعاً نگاه كردم نفس در سينه ام حبس شده بود صداي كنده شدن قلبم را مي شنيدم ضربه هايي را كه به قفسه سينه ا م مي زد درك مي كردم در چشمانم خيره شده بود دقت كردم بيشتر شوق بود كه در آن چشمان موج مي زد نگاه مهرآميزش و تمامي لبخندهاي آن سالها در چشمانش جمع شده بود مثل هميشه من باقي مانده بودم و فقط نگاهش مي كردم دستش را جلو آورد كتابچه ايي را بطرفم آورد نگاهي به آن, نگاهي به او بر حيرتم افزود در درونم فرياد كشيدم واي واي خداي من چقدر ... محكم است چقدر صبور است و چقدر سنگدل! خواسته اي را كه سي سال پيش داشتم حال مي خواهد برآورد.
كتابچه اي كه گفته بود در آن خودش را نوشته است بارها از او درخواست كرده بودم كه آن را ببينم كمي لجش گرفته بود كمي ناز كرده بود كمي كم محلي كرده بود و نهايتاً فكر كرده بود كه آدم كه نمي آيد نفهميده نشناخته تمامي خودش را به او بشناساند مگر او اصلاً با چه جرأتي چنين درخواستي كرده او چه حقي دارد ؟آدم چقدر بايد پررو باشد كه اينطوري هي جلو آدم سبز شود و ... حال پس از آن سالها فكركرده بود كه مثلاً آدم شده است و حالا ظرفيت پيدا كرده است و حالا و شايد احتمالاً ديگر فرصتي نداشته باشدو ... حال او داشت تمامي سي سال انتظارم را براي فهميدنش دو دستي تقديمم مي كرد از نگاهش رضايت مي باريد هر چند قطره قطره اين رضايت را لحظه لحظه آن سالها از او گرفته بودم و همه اش جمع شده بود تا حالا باران شد.
دفترچه را جلو آورد دستم را بلند كردم باز در چشمانش خيره شدم دردي در سينه ام احساس كردم هنوز چشمانش را مي ديدم اما اينك اشك آن را گرفته بود و شايد اشكهاي من بود درد قوي تر شد بسيار خوشحال بودم كه سرانجام مرا فهميد قلبم خودش را به ديواره هاي اطراف مي كوبيد...
پير مردي فرتوت روي صندلي سنگي پاركي در يكي از روزهاي پاييز كه برگهاي جدا شده درختان بر روي سنگفرشها اين طرف و آن طرف با موسيقي باد مي رقصيدند به چشمان زيتوني پيرزني خيره شده بود و در حاليكه از شوق مي گريستند چونان دو مجسمه سنگي خشك شده بودند. برگها در كنار آنها مي رقصيدند. صداي عبور مرغان آبي و چشمان زيتوني براي هميشه درآن پارك پاييزي به يادگار ماند.