پير زني با چشماني زيتوني
با گامهايي كوتاه اما استوار عصايي در دست. در هر گام نگاهي بر زمين و نيم نگاهي به روبرو آهسته آهسته جلو مي آمد. او را مي شناختم و چه خوب هم و او هم مرا و چه خوب هم نزديكتر شد تا جائيكه كه اگر مي خواست با عصايش بر سرم مي كوفت و فرياد مي زد: هنوز هم دست از سرم بر نميداري و من هم با دست عبور خون از كنار پيشاني ام را سد مي كردم و با لبخندي مي گفتم آره هنوز هم. ايستاد تا نفسي تازه كند هنوز سرش پايين بود وداشت فكر مي كردكه چقدر از آن روز اول گذشته است خاطره ها را از ذهن به سرعت باد مي گذراند و هي با خود كلنجار مي رفت كه بهانه ايي براي اين همه سالها گرفتاري بيابد و باز هم ... سرش را با لا آورد كه من سرم را به زير آوردم نمي دانم چطور نگاه مي كرد آيا لبخندي به لب داشت يا مثل بعضي وقتهاي آن روزها يا جذبه ايي خاص چشم غره كه نه خيره خيره در يك لحظه نگاهم مي كرد و من ديگر مي ترسيدم نگاهم را بيشتر از آن نگه دارم يا نمي دانم چطور نگاه مي كرد اصلاً شايد سرش بالا بود ولي چشمهايش پايين مثل همان روزها كه يك لحظه ناز مي كرد و همان يك لحظه انگار سالها لحظه بود و چقدر كه در دلم نمي ماند. نمي دانم چرا خجالت مي كشيدم سرم را بالا بياورم من كه هميشه برايش سربالا بودم فقط جرأت كردم نگاهم را از نوك عصايش كه با صلابت تمام روبرويم ايستاده بود از سر بگيرم. چشمهايم را بالاتر آوردم. به دسته عصا كه در دستهايش پنهان شده بود رسيدم انگشتانش همانهاي روز اول بود تغييري نكرده بود فكر مي كنم خودش هم تغيير نكرده بود آخر خود آدم كه فرق نمي كند ممكن است قيافه عوض بشود ولي خودش كه اصلاً. !
نگاهم ثابت مانده بود و با خود فكر مي كردم بابا چرا اينقدر به خودت زحمت ميدهي خوب يكدفعه نگاهش كن و مثل همان روزها تندي سلامي بكن و حالش را بپرس و بعد بگو خوب چه خبر؟ و او هم حتماً لبخند مي زندو با سرعت نگاهي بتو مي اندازد و با همان سرعت نگاهش را مي دزدد تا جائيكه فقط مژگانش را مي ديدي و باز هم مژگانش را. اما حالا فرق مي كرد نكند نگاهش كنم و لبخندنزند و مرا نبيند و حتي نتوانم مژگانش را , نه نمي دانم چطور مي شود نكند خيلي خشك و بي روح به من خيره مانده باشد مانند هيچكدام از لحظه هايي كه او را ديده ام. نكند جاي ديگري را بنگرد و روحش اينجا نباشد و وقتي دستم را بطرفش مي آورم تصويري بيشتري نباشد بخاري باشد كه پراكنده شود عطر ياسي باشد كه پايدار نماند يك رويا باشد پس تمامي آن سالها هم رويا بوده است پس اينهمه كه او را اذيت كرده ام اين همه از دستم درد سر كشيده و هيچ نگفته و دردهايش را فقط در دلش جاي داده اينهمه حرف داشته اما نزده يعني همه اش رويا بوده همه اش قصه بوده يعني اين عصا اين دستها اين وجودي كه با جرأت تمام روبرويم ايستاده است و نميدانم چه بر سرم خواهد آورد هم مي تواند رويا باشد نه فكر نمي كنم لااقل ترس و شوقي كه وجودم را گرفته مي دانم حقيقت دارد. چشمهايم را بالاتر آوردم و بدنبالش سرم را تمام قوايم را جمع كردم كه هر چه پيش آمد بيايد.بالاخره هرچه باشد بدتر از صبوري گذشته ها كه نيست بدتر از سوختن ها و ساختن هاي آن روزها كه نيست. سرم را بالاتر آوردم و به چهره اش نگاه كردم و واقعاً نگاه كردم نفس در سينه ام حبس شده بود صداي كنده شدن قلبم را مي شنيدم ضربه هايي را كه به قفسه سينه ا م مي زد درك مي كردم در چشمانم خيره شده بود دقت كردم بيشتر شوق بود كه در آن چشمان موج مي زد نگاه مهرآميزش و تمامي لبخندهاي آن سالها در چشمانش جمع شده بود مثل هميشه من باقي مانده بودم و فقط نگاهش مي كردم دستش را جلو آورد كتابچه ايي را بطرفم آورد نگاهي به آن, نگاهي به او بر حيرتم افزود در درونم فرياد كشيدم واي واي خداي من چقدر ... محكم است چقدر صبور است و چقدر سنگدل! خواسته اي را كه سي سال پيش داشتم حال مي خواهد برآورد.
كتابچه اي كه گفته بود در آن خودش را نوشته است بارها از او درخواست كرده بودم كه آن را ببينم كمي لجش گرفته بود كمي ناز كرده بود كمي كم محلي كرده بود و نهايتاً فكر كرده بود كه آدم كه نمي آيد نفهميده نشناخته تمامي خودش را به او بشناساند مگر او اصلاً با چه جرأتي چنين درخواستي كرده او چه حقي دارد ؟آدم چقدر بايد پررو باشد كه اينطوري هي جلو آدم سبز شود و ... حال پس از آن سالها فكركرده بود كه مثلاً آدم شده است و حالا ظرفيت پيدا كرده است و حالا و شايد احتمالاً ديگر فرصتي نداشته باشدو ... حال او داشت تمامي سي سال انتظارم را براي فهميدنش دو دستي تقديمم مي كرد از نگاهش رضايت مي باريد هر چند قطره قطره اين رضايت را لحظه لحظه آن سالها از او گرفته بودم و همه اش جمع شده بود تا حالا باران شد.
دفترچه را جلو آورد دستم را بلند كردم باز در چشمانش خيره شدم دردي در سينه ام احساس كردم هنوز چشمانش را مي ديدم اما اينك اشك آن را گرفته بود و شايد اشكهاي من بود درد قوي تر شد بسيار خوشحال بودم كه سرانجام مرا فهميد قلبم خودش را به ديواره هاي اطراف مي كوبيد...
پير مردي فرتوت روي صندلي سنگي پاركي در يكي از روزهاي پاييز كه برگهاي جدا شده درختان بر روي سنگفرشها اين طرف و آن طرف با موسيقي باد مي رقصيدند به چشمان زيتوني پيرزني خيره شده بود و در حاليكه از شوق مي گريستند چونان دو مجسمه سنگي خشك شده بودند. برگها در كنار آنها مي رقصيدند. صداي عبور مرغان آبي و چشمان زيتوني براي هميشه درآن پارك پاييزي به يادگار ماند.
با گامهايي كوتاه اما استوار عصايي در دست. در هر گام نگاهي بر زمين و نيم نگاهي به روبرو آهسته آهسته جلو مي آمد. او را مي شناختم و چه خوب هم و او هم مرا و چه خوب هم نزديكتر شد تا جائيكه كه اگر مي خواست با عصايش بر سرم مي كوفت و فرياد مي زد: هنوز هم دست از سرم بر نميداري و من هم با دست عبور خون از كنار پيشاني ام را سد مي كردم و با لبخندي مي گفتم آره هنوز هم. ايستاد تا نفسي تازه كند هنوز سرش پايين بود وداشت فكر مي كردكه چقدر از آن روز اول گذشته است خاطره ها را از ذهن به سرعت باد مي گذراند و هي با خود كلنجار مي رفت كه بهانه ايي براي اين همه سالها گرفتاري بيابد و باز هم ... سرش را با لا آورد كه من سرم را به زير آوردم نمي دانم چطور نگاه مي كرد آيا لبخندي به لب داشت يا مثل بعضي وقتهاي آن روزها يا جذبه ايي خاص چشم غره كه نه خيره خيره در يك لحظه نگاهم مي كرد و من ديگر مي ترسيدم نگاهم را بيشتر از آن نگه دارم يا نمي دانم چطور نگاه مي كرد اصلاً شايد سرش بالا بود ولي چشمهايش پايين مثل همان روزها كه يك لحظه ناز مي كرد و همان يك لحظه انگار سالها لحظه بود و چقدر كه در دلم نمي ماند. نمي دانم چرا خجالت مي كشيدم سرم را بالا بياورم من كه هميشه برايش سربالا بودم فقط جرأت كردم نگاهم را از نوك عصايش كه با صلابت تمام روبرويم ايستاده بود از سر بگيرم. چشمهايم را بالاتر آوردم. به دسته عصا كه در دستهايش پنهان شده بود رسيدم انگشتانش همانهاي روز اول بود تغييري نكرده بود فكر مي كنم خودش هم تغيير نكرده بود آخر خود آدم كه فرق نمي كند ممكن است قيافه عوض بشود ولي خودش كه اصلاً. !
نگاهم ثابت مانده بود و با خود فكر مي كردم بابا چرا اينقدر به خودت زحمت ميدهي خوب يكدفعه نگاهش كن و مثل همان روزها تندي سلامي بكن و حالش را بپرس و بعد بگو خوب چه خبر؟ و او هم حتماً لبخند مي زندو با سرعت نگاهي بتو مي اندازد و با همان سرعت نگاهش را مي دزدد تا جائيكه فقط مژگانش را مي ديدي و باز هم مژگانش را. اما حالا فرق مي كرد نكند نگاهش كنم و لبخندنزند و مرا نبيند و حتي نتوانم مژگانش را , نه نمي دانم چطور مي شود نكند خيلي خشك و بي روح به من خيره مانده باشد مانند هيچكدام از لحظه هايي كه او را ديده ام. نكند جاي ديگري را بنگرد و روحش اينجا نباشد و وقتي دستم را بطرفش مي آورم تصويري بيشتري نباشد بخاري باشد كه پراكنده شود عطر ياسي باشد كه پايدار نماند يك رويا باشد پس تمامي آن سالها هم رويا بوده است پس اينهمه كه او را اذيت كرده ام اين همه از دستم درد سر كشيده و هيچ نگفته و دردهايش را فقط در دلش جاي داده اينهمه حرف داشته اما نزده يعني همه اش رويا بوده همه اش قصه بوده يعني اين عصا اين دستها اين وجودي كه با جرأت تمام روبرويم ايستاده است و نميدانم چه بر سرم خواهد آورد هم مي تواند رويا باشد نه فكر نمي كنم لااقل ترس و شوقي كه وجودم را گرفته مي دانم حقيقت دارد. چشمهايم را بالاتر آوردم و بدنبالش سرم را تمام قوايم را جمع كردم كه هر چه پيش آمد بيايد.بالاخره هرچه باشد بدتر از صبوري گذشته ها كه نيست بدتر از سوختن ها و ساختن هاي آن روزها كه نيست. سرم را بالاتر آوردم و به چهره اش نگاه كردم و واقعاً نگاه كردم نفس در سينه ام حبس شده بود صداي كنده شدن قلبم را مي شنيدم ضربه هايي را كه به قفسه سينه ا م مي زد درك مي كردم در چشمانم خيره شده بود دقت كردم بيشتر شوق بود كه در آن چشمان موج مي زد نگاه مهرآميزش و تمامي لبخندهاي آن سالها در چشمانش جمع شده بود مثل هميشه من باقي مانده بودم و فقط نگاهش مي كردم دستش را جلو آورد كتابچه ايي را بطرفم آورد نگاهي به آن, نگاهي به او بر حيرتم افزود در درونم فرياد كشيدم واي واي خداي من چقدر ... محكم است چقدر صبور است و چقدر سنگدل! خواسته اي را كه سي سال پيش داشتم حال مي خواهد برآورد.
كتابچه اي كه گفته بود در آن خودش را نوشته است بارها از او درخواست كرده بودم كه آن را ببينم كمي لجش گرفته بود كمي ناز كرده بود كمي كم محلي كرده بود و نهايتاً فكر كرده بود كه آدم كه نمي آيد نفهميده نشناخته تمامي خودش را به او بشناساند مگر او اصلاً با چه جرأتي چنين درخواستي كرده او چه حقي دارد ؟آدم چقدر بايد پررو باشد كه اينطوري هي جلو آدم سبز شود و ... حال پس از آن سالها فكركرده بود كه مثلاً آدم شده است و حالا ظرفيت پيدا كرده است و حالا و شايد احتمالاً ديگر فرصتي نداشته باشدو ... حال او داشت تمامي سي سال انتظارم را براي فهميدنش دو دستي تقديمم مي كرد از نگاهش رضايت مي باريد هر چند قطره قطره اين رضايت را لحظه لحظه آن سالها از او گرفته بودم و همه اش جمع شده بود تا حالا باران شد.
دفترچه را جلو آورد دستم را بلند كردم باز در چشمانش خيره شدم دردي در سينه ام احساس كردم هنوز چشمانش را مي ديدم اما اينك اشك آن را گرفته بود و شايد اشكهاي من بود درد قوي تر شد بسيار خوشحال بودم كه سرانجام مرا فهميد قلبم خودش را به ديواره هاي اطراف مي كوبيد...
پير مردي فرتوت روي صندلي سنگي پاركي در يكي از روزهاي پاييز كه برگهاي جدا شده درختان بر روي سنگفرشها اين طرف و آن طرف با موسيقي باد مي رقصيدند به چشمان زيتوني پيرزني خيره شده بود و در حاليكه از شوق مي گريستند چونان دو مجسمه سنگي خشك شده بودند. برگها در كنار آنها مي رقصيدند. صداي عبور مرغان آبي و چشمان زيتوني براي هميشه درآن پارك پاييزي به يادگار ماند.

0 Comments:
ارسال یک نظر
<< Home