nikafarin

هرکس به اندازه کودکی اش بزرگ است...

یکشنبه، تیر ۳۱، ۱۳۸۶


قاصدک


آمدی با باد رقصان ، نشستی و ننشستی ، آمدی و نیامدی این طرف آن طرف آهسته، سبک و نشستی آنچنان که آماده رفتن روی دستم بودی آنچنان که نبودی و نباید نفس می زدم ،پلک می زدم چون با هر حرکتی دیگر نبودی و چه دل نازک دستم را آهسته نزدیک چشمانم کردم تا بهتر ببینمت چرخی زدی و دوباره بازگشتی انگار دوست داشتی لختی بیاسایی نگاهت می کردم و از زیبائی ات لذت می بردم تو نیز گاه گاهی چرخی می زدی و خود را می نمایاندی و با هر چرخی مرا بیشتر اسیر خود می کردی تو آمده بودی مرا مجذوب خود کنی و آمده بودی مرا بیخود کنی دو دستم را کنار هم گرفتم یکوقت نیفتی هر چند آنقدر سبک بودی که افتادنت معنا نداشت !کاش می شد تورا در بغل می گرفتم و می فشردم و خوب که چنین نمی شود آنقدر لطیفی که فقط باید نگاهت کرد و لحظه ایی را در جذبه ی زیبائی ات فرو رفت، لحظه ایی از زشتی های اطراف راحت شد ،بی خبر شد دور شد و به زیبائی تو مشغول شد.
قاصدک آمدی با باد رقصان، نشستی و ننشستی سبک، زیبا، پاک و صمیمی آمدی و نه روی دستم بلکه بر دلم نشستی چه راحت، چه سبک، مانند یک روح مهاجر، مانند بوی خوش یک رایحه، یک نسیم ،آمدی بگوئی چقدر زیبائی ! آمدی که بروی. زیبائی ها وقتی زیبا هستند که فقط عبور کنند، نمانند یک لحظه در یک نگاه ببینی و بعد هیچ. انگار هرگز نبوده است.
قاصدک آمدی با باد می رقصیدی و مال هیچکس نبودی می چرخیدی و دل ها را می بردی و ما وقتی چشم باز می کردیم نبودی ! راستی آیا تو بودی؟!
و تو وقتی از مبداء جدا شدی و مهاجر شدی تا آخر در اختیار موسیقی باد هستی و باد چون کودکی در گهواره تو را به اینطرف و آنطرف میبرد و یک لحظه از نوازش ات دست بر نمیدا رد و شایدوزیدن اش فقط بخاطر رقصیدن توست
!




شقایق های شاهد

و از کنار جاده ها که می گذری شقایق ها را می بینی که از میان علفزارها سر کشیده اند و خود نمایی می کنند. هزاران راز در چهره دارند و با تبسمی سحر آمیز تورا می نگرند. منتظرند تا نگاهشان کنی ،دمی بنشینی ودر سکوت وهم انگیز آنها صدای فریاد ها را شریک باشی. منتظرند تا آنها را بفهمی. تمامی عشق ها ، آرزوها ،محبت ها و صداقت ها را درون برگ برگشان نقش بسته ببینی. درد و دلشان را بشنوی داغ های نشسته بر دلشان را بنگری ویک لحظه بیایی با آنها باشی.
آنها شقایق های شاهدند. روزگاری در این دیار صبح ها که بوی علف تازه سراسر کشتزار را فرا می گرفت و نور خورشید عاشقانه بر همه زمین قسمت می شد و صدای خروس ها بیداری را فریاد می کرد ، بچه های مدرسه کیف ها و کتاب هایشان در دست برای دانستن می دویدند . مردان و زنان روستایی آستین ها را بالا زده درون شالیزار های آب گرفته دانه دانه آرزو می کاشتند و کوچک و بزرگ برای آینده گام بر می داشتند.
کوهستان بر جای و جنگل ها همچونان سبز و رودها جاری و بلبلان مزرعه به مزرعه به دنبال گل ها، پیرمردان و پیر زنان به افق های دور دست در آن طرف کوهها خیره می ماندند و روزگار جوانی را دوباره ادراک.باران می بارید و پاکی را در همه جا جاری میکرد.
شقایق های شاهد تمامی این جوش و خروش را دیده بودند،سنگینی حیات را در این دیار حس کرده بودند و با بچه های مدرسه پیمان دیدار بسته بودند.
اما، اما یک شب زمین لرزید،بسیاری از رویاهای خوش نیمه تمام ماند،آرزوهای بسیاری در زیر دیوارها زندانی شد،صمیمیت ها و محبت ها مدفون شد،کوه ها حرکت کردند و رودها ایستادند،بسیاری خاطره آخرین بهار را با خود بردند. دیگر بچه های مدرسه نمی دویدند. کسی در شالیزار نبود.خورشید گرفته بود صدای بلبل نمی آمد حیات رفته بود و آنگاه سکوت محض، و اینجا بود که شقایق ها تنها شدند چرا که شاهدان شقایق ها رفته بودند . و شقایق برای همیشه داغ این درد را در سینه دارد. اکنون به اندازه همه ی آنها که هجرت کرده اند در کنار جاده شقایق روییده است.وقتی از جاده می گذری مظلوم تر از شقایق نمیبینی . ایستاده است و تو را می پاید قدم هایت را شماره می کند و منتظر است تا نگاهش کنی چرا که او خیلی تنهاست
!


علی کیف اش را برداشت

کیف اش را برداشت و رفت. و رفت که روی پای خودش بایستد رفت که آینده اش را نقاشی کند. کیف اش را برداشت ، آینده اش را از زمین بلند کرد روی شانه اش گذاشت و شاید یک عمر روی شانه اش باشد. کیف اش را برداشت و چقدر باید کیف اش را بردارد چقدر باید مدرسه برود و مشق بنویسد چقدر خوشحال و ناراحت بشود صدها امتحان بدهد نمره ده بیاورد بیست بیاورد معلم از او خوشش بیاید بدش بیاید.
علی به مدرسه می رود تا یاد بگیرد یاد بگیرد چگونه زندگی کند یاد بگیرد نقشه بکشد بدجنسی کند که کاش نکند یاد بگیرد چگونه با آدم های آینده سروکار داشته باشد چکار کند حق اش را بدهند چکار کند حق اش را بگیرد و یاد بگیرد حق دیگران را بدهد.
علی کیف اش را برداشت همت اش را جمع کرد آینده اش را روی شانه اش گذاشت و رفت، رفت زشتی ها را زیبائی ها را ببیند بفهمد و کاش زشتی ها را هرگز نبیند کاش فقط زیبائی های دنیا را یاد بگیرد. علی رفت تا اندک اندک بزرگ شود تا آینده اش را بسازد ، معنای یک شاخه ریحان یک سیب سرخ، رقص شکوفه ها ، عبور قاصدک ها ، لبخندها و اشک ها را بداند.
علی کیف اش را برداشت گویی یک دنیا را برداشت رفت تا سختی ها را مشکلات را ناکامی هارا داشتن ها و نداشتن ها را دریابد بچشد با آنها مقابله کند زندگی کند تلاش کند تا بفهمد بداند و آن روی جامعه را ببیند تا بفهمد هر چیز رویه های دیگری هم دارد تا آدم ها را آنگونه که هستند بشناسد آدم هایی که ماسک های زیادی بر صورت دارند ماسک های زیبا ودلنشین وای که اگر ماسک ها را بردارند خدا کند که چنین نشود شاید علی بترسد دلم نمی آید پسرم دلش بلرزد.
علی به مدرسه رفت و رفت تا در آینده قدم بگذارد رفت یاد بگیرد سلام کند ، دست بدهد، خداحافظی کند ، دوست داشته باشد ، دوستش بدارند ، قهر کند آشتی کند و یاد بگیرد گاه گاهی دلش بگیرد و هر غروب بنشیند روزش را مرور کند و فردایش را به گونه ی دیگری آغاز نماید.
کاش علی زندگی ساده ای داشته باشد و همیشه کودکی اش را با خود همراه داشته باشد یاد بگیرد از صدای آب خوشش بیاید نت های موسیقی را از بر باشد حافظ را بخواند و وقتی صدای اذان را می شنود لحظه ایی درنگ کند بایستد خودش را نگاه کند و از اینکه هنوز راهش راست است خدا را شاکر باشد آبی به صورت بزند به نماز بایستد و آنچه را می خواهد به خدایش بگوید .
او علی من است . او که کیف اش را برداشت...