شقایق های شاهد
و از کنار جاده ها که می گذری شقایق ها را می بینی که از میان علفزارها سر کشیده اند و خود نمایی می کنند. هزاران راز در چهره دارند و با تبسمی سحر آمیز تورا می نگرند. منتظرند تا نگاهشان کنی ،دمی بنشینی ودر سکوت وهم انگیز آنها صدای فریاد ها را شریک باشی. منتظرند تا آنها را بفهمی. تمامی عشق ها ، آرزوها ،محبت ها و صداقت ها را درون برگ برگشان نقش بسته ببینی. درد و دلشان را بشنوی داغ های نشسته بر دلشان را بنگری ویک لحظه بیایی با آنها باشی.
آنها شقایق های شاهدند. روزگاری در این دیار صبح ها که بوی علف تازه سراسر کشتزار را فرا می گرفت و نور خورشید عاشقانه بر همه زمین قسمت می شد و صدای خروس ها بیداری را فریاد می کرد ، بچه های مدرسه کیف ها و کتاب هایشان در دست برای دانستن می دویدند . مردان و زنان روستایی آستین ها را بالا زده درون شالیزار های آب گرفته دانه دانه آرزو می کاشتند و کوچک و بزرگ برای آینده گام بر می داشتند.
کوهستان بر جای و جنگل ها همچونان سبز و رودها جاری و بلبلان مزرعه به مزرعه به دنبال گل ها، پیرمردان و پیر زنان به افق های دور دست در آن طرف کوهها خیره می ماندند و روزگار جوانی را دوباره ادراک.باران می بارید و پاکی را در همه جا جاری میکرد.
شقایق های شاهد تمامی این جوش و خروش را دیده بودند،سنگینی حیات را در این دیار حس کرده بودند و با بچه های مدرسه پیمان دیدار بسته بودند.
اما، اما یک شب زمین لرزید،بسیاری از رویاهای خوش نیمه تمام ماند،آرزوهای بسیاری در زیر دیوارها زندانی شد،صمیمیت ها و محبت ها مدفون شد،کوه ها حرکت کردند و رودها ایستادند،بسیاری خاطره آخرین بهار را با خود بردند. دیگر بچه های مدرسه نمی دویدند. کسی در شالیزار نبود.خورشید گرفته بود صدای بلبل نمی آمد حیات رفته بود و آنگاه سکوت محض، و اینجا بود که شقایق ها تنها شدند چرا که شاهدان شقایق ها رفته بودند . و شقایق برای همیشه داغ این درد را در سینه دارد. اکنون به اندازه همه ی آنها که هجرت کرده اند در کنار جاده شقایق روییده است.وقتی از جاده می گذری مظلوم تر از شقایق نمیبینی . ایستاده است و تو را می پاید قدم هایت را شماره می کند و منتظر است تا نگاهش کنی چرا که او خیلی تنهاست!

0 Comments:
ارسال یک نظر
<< Home