
وقتي كه واژه نيست ....
وقتي كه واژه نيست از عطر گلهاي سرخ مي گويم. وقتي كه واژه نيست زيبائي چشمانت را چونان چشمان ونوس مي خوانم و تمامي الهه هاي يونان را يكايك ديدار و زيباترين صفاتشان را برايت بر مي گزينم.
من پراكندگي عطر گل ياس را در پهندشت ساحل رودخانه ، مرگ مهاجري در كنار مزرعه شقايقها، بوي سيب تازه را و رقص پروانه ها را همه و همه قرار داده ام تا تو را تعريف كنم.
در شگفتم كه چقدر كلمات ناتوانند و هرگز نتوانسته اند احساس مرا بفهمانند. كلمات را تحليل و تركيب مي كنم و سپس بر روي كاغذ مي آورم. باز مي گردم، نگاهشان مي كنم و باز مي بينم آنها تو را نمي فهمند، آنها تو را نمي گويند. راستي در دنيا چقدر كلمه كم بوده است و من نمي دانستم! براي گفتن بسياري از حرفها اصلاً واژه اي نيست و فكر ميكنم چيزهاي ناب اصلاً واژه ندارند. بايد بداني كه بسياري از لحظات عمرم در بي واژگي گذشته است و شايد هيچ لذتي بالاتر از بي واژه بودن نيست. چيزهائي با ارزش است كه نتوان براحتي آنها را تعريف كرد.
من سكوت تو را مثالي جز نيروانا ندارم، نيروانا آن آرامش پس از طوفان و آنجائي كه هرگز ندانسته ام كجاست. گذشت زمان ادراك مي گردد و همچنان كلماتي براي وصف تو بر كاغذ مي آورم اما پس از لحظه اي تأمل در مي يابم همه آنها هستي ولي هيچكدام نيز نيستي. تو كدامين طوفان بودي كه كشتي وجودم را در درياي اضطراب متلاطم ساختي و ساحل نجات را از چشمانم پنهان! از كدامين اقليم، پا در جغرافياي وجودم نهادي و تاريخ تكراري و خشك . بي روحم را درهم شكستي وآنقدر آشوب بپا كردي كه قرار از من گرفتي و اينچنين مرا همراه خود كشاندي.
لحظه اي بر چهره اين خسته سرگشته نگاهي كن، لحظه اي دنياي گمگشتگي را در اين وجود به تماشا بنشين. تو صداي طپش قلبم را نمي شنوي؟ تو لرزش اندامم را نمي بيني؟ چگونه سوختن يك حيات را نديده ميگيري؟ تو مي داني كه تمام خاطراتم را با ياد تو ساخته ام.
((در ازل بست دلم با سر زلفت پيوند تا ابد سر نكشد و زسر پيمان نرود))
آيا توصيف چشمانت را در دفتر خاطراتم ديده اي و اينگونه آرام آرام مي گذري؟ لحظه اي بايست و لااقل نبم نگاهي! براي وصف تو از ليلي و مجنون، شيرين و فرهاد، يوسف و زليخا و آنهائيكه يك روح در دو جسم بودند كمك گرفتم و ليكن باز ناتوان تر از هميشه در بي واژگي ها غرق گشتم.
سراغ اساطير رفتم شايد تغييري ديگر بيابم. آنجا نيز جز حيراني وجود نداشت. آنجا نيز جاي پاي بي واژگي ها رخ مي نمود. دسته اي تو را اهورائي ميخواندند و گروهي ديگر اهرمني. طايفه اي ديگر بجاي توي ((تنها)) عده اي همچون زئوس و هرا و ديگر رب النوع ها را در كوه المپ، سرزمين خدايان جمع كرده بودند و سرگرم نيايش. گروهي در پاي بتان سرخم كرده و در آرزوي وصال , بودا از جمع گريخته و به تنهائي پيوسته بود تا شايد تو را بيابد، تو را تعريف كند و سرانجام نيروانا را يافت. بتهون سالها آهنگ ساخت و صداي سمفوني هايش در هر كجاي زمين پخش شد. ميكل آنژ مجسمه ها ساخت و پيكاسو عمري در تابلوهايش بدنبالت مي گشت. همه هنرمندان و ادبيان و نويسندگان و سخنوران و همه آنها كه گمگشته اي داشتند برايت نوشتند و گفتند و به تصوير در آوردند و همه بدين خاطر بود كه واژه اي نداشتند. هركس بطريقي تو را فهميد((الطرق الي الله بعددنفوس الخلائق))
مولانا شعرها گفت و خواجه عبدا... صد ميدان را نوشت و عطار هفت شهر عشق را گشت و آخر همه در وصف تو ماندند. يكي آواره بيابان شد و يكي انالحق گويان در شهر، يكي به دير شد و يكي به كليسا، يكي شيرين شد ويكي فرهاد، يكي زاهد يكي عارف، يكي به مسجد وديگري به ميخانه، صوفيان به راهي و برهمنان بطريق ديگر و چه بگويم كه هركس براي پيدا كردن واژه اي برايت به راهي رفت. من باز از شقايقها، صداقت كوهستاني ها و از پرنده هاي مهاجر گفتم از شبنمي كه بر گلي نشسته است و عبور سحر را مي پايد. از چشمائيكه به انتظار باز مانده و طپش قلبهايي كه ايستاده است. از هرچه دانسته ام زيباست استفاده كردم تا خلاء بي واژگي وصف تو را در وجودم پر كنم اما تو مي داني كه ناتوان تر از هميشه دوباره در ميان اقيانوسي از كلمات غرق گشتم و ساحل نجات فقط اتمام نوشته هايم بود.
به اينجا رسيدم كه: همگان در چگونگي تو مانده اند و سراسر بي واژگي ها حاكم بر وجود است و باز فهميدم چه زيباست آنچه نتوان تعريف كرد. و چه زيباست آنجا كه زبان بند مي آيد، سكوت حاكم مطلق مي گردد، نفس در سينه ها حبس مي شود صداي طپش قلب شنيده مي شود، لرزه بر اندام مي افتد واين انسان خاكي در وصف تو بي واژه مي گردد!
مجلس تمام گشت به آخر رسيد عمر ماهنوز در اول وصف تو مانده ايم
من اما اكنون، وقتي كه واژه نيست سكوت مي نمايم و فقط تو را مي نگرم كه اين شايد واژه اي باشد!
وقتي كه واژه نيست از عطر گلهاي سرخ مي گويم. وقتي كه واژه نيست زيبائي چشمانت را چونان چشمان ونوس مي خوانم و تمامي الهه هاي يونان را يكايك ديدار و زيباترين صفاتشان را برايت بر مي گزينم.
من پراكندگي عطر گل ياس را در پهندشت ساحل رودخانه ، مرگ مهاجري در كنار مزرعه شقايقها، بوي سيب تازه را و رقص پروانه ها را همه و همه قرار داده ام تا تو را تعريف كنم.
در شگفتم كه چقدر كلمات ناتوانند و هرگز نتوانسته اند احساس مرا بفهمانند. كلمات را تحليل و تركيب مي كنم و سپس بر روي كاغذ مي آورم. باز مي گردم، نگاهشان مي كنم و باز مي بينم آنها تو را نمي فهمند، آنها تو را نمي گويند. راستي در دنيا چقدر كلمه كم بوده است و من نمي دانستم! براي گفتن بسياري از حرفها اصلاً واژه اي نيست و فكر ميكنم چيزهاي ناب اصلاً واژه ندارند. بايد بداني كه بسياري از لحظات عمرم در بي واژگي گذشته است و شايد هيچ لذتي بالاتر از بي واژه بودن نيست. چيزهائي با ارزش است كه نتوان براحتي آنها را تعريف كرد.
من سكوت تو را مثالي جز نيروانا ندارم، نيروانا آن آرامش پس از طوفان و آنجائي كه هرگز ندانسته ام كجاست. گذشت زمان ادراك مي گردد و همچنان كلماتي براي وصف تو بر كاغذ مي آورم اما پس از لحظه اي تأمل در مي يابم همه آنها هستي ولي هيچكدام نيز نيستي. تو كدامين طوفان بودي كه كشتي وجودم را در درياي اضطراب متلاطم ساختي و ساحل نجات را از چشمانم پنهان! از كدامين اقليم، پا در جغرافياي وجودم نهادي و تاريخ تكراري و خشك . بي روحم را درهم شكستي وآنقدر آشوب بپا كردي كه قرار از من گرفتي و اينچنين مرا همراه خود كشاندي.
لحظه اي بر چهره اين خسته سرگشته نگاهي كن، لحظه اي دنياي گمگشتگي را در اين وجود به تماشا بنشين. تو صداي طپش قلبم را نمي شنوي؟ تو لرزش اندامم را نمي بيني؟ چگونه سوختن يك حيات را نديده ميگيري؟ تو مي داني كه تمام خاطراتم را با ياد تو ساخته ام.
((در ازل بست دلم با سر زلفت پيوند تا ابد سر نكشد و زسر پيمان نرود))
آيا توصيف چشمانت را در دفتر خاطراتم ديده اي و اينگونه آرام آرام مي گذري؟ لحظه اي بايست و لااقل نبم نگاهي! براي وصف تو از ليلي و مجنون، شيرين و فرهاد، يوسف و زليخا و آنهائيكه يك روح در دو جسم بودند كمك گرفتم و ليكن باز ناتوان تر از هميشه در بي واژگي ها غرق گشتم.
سراغ اساطير رفتم شايد تغييري ديگر بيابم. آنجا نيز جز حيراني وجود نداشت. آنجا نيز جاي پاي بي واژگي ها رخ مي نمود. دسته اي تو را اهورائي ميخواندند و گروهي ديگر اهرمني. طايفه اي ديگر بجاي توي ((تنها)) عده اي همچون زئوس و هرا و ديگر رب النوع ها را در كوه المپ، سرزمين خدايان جمع كرده بودند و سرگرم نيايش. گروهي در پاي بتان سرخم كرده و در آرزوي وصال , بودا از جمع گريخته و به تنهائي پيوسته بود تا شايد تو را بيابد، تو را تعريف كند و سرانجام نيروانا را يافت. بتهون سالها آهنگ ساخت و صداي سمفوني هايش در هر كجاي زمين پخش شد. ميكل آنژ مجسمه ها ساخت و پيكاسو عمري در تابلوهايش بدنبالت مي گشت. همه هنرمندان و ادبيان و نويسندگان و سخنوران و همه آنها كه گمگشته اي داشتند برايت نوشتند و گفتند و به تصوير در آوردند و همه بدين خاطر بود كه واژه اي نداشتند. هركس بطريقي تو را فهميد((الطرق الي الله بعددنفوس الخلائق))
مولانا شعرها گفت و خواجه عبدا... صد ميدان را نوشت و عطار هفت شهر عشق را گشت و آخر همه در وصف تو ماندند. يكي آواره بيابان شد و يكي انالحق گويان در شهر، يكي به دير شد و يكي به كليسا، يكي شيرين شد ويكي فرهاد، يكي زاهد يكي عارف، يكي به مسجد وديگري به ميخانه، صوفيان به راهي و برهمنان بطريق ديگر و چه بگويم كه هركس براي پيدا كردن واژه اي برايت به راهي رفت. من باز از شقايقها، صداقت كوهستاني ها و از پرنده هاي مهاجر گفتم از شبنمي كه بر گلي نشسته است و عبور سحر را مي پايد. از چشمائيكه به انتظار باز مانده و طپش قلبهايي كه ايستاده است. از هرچه دانسته ام زيباست استفاده كردم تا خلاء بي واژگي وصف تو را در وجودم پر كنم اما تو مي داني كه ناتوان تر از هميشه دوباره در ميان اقيانوسي از كلمات غرق گشتم و ساحل نجات فقط اتمام نوشته هايم بود.
به اينجا رسيدم كه: همگان در چگونگي تو مانده اند و سراسر بي واژگي ها حاكم بر وجود است و باز فهميدم چه زيباست آنچه نتوان تعريف كرد. و چه زيباست آنجا كه زبان بند مي آيد، سكوت حاكم مطلق مي گردد، نفس در سينه ها حبس مي شود صداي طپش قلب شنيده مي شود، لرزه بر اندام مي افتد واين انسان خاكي در وصف تو بي واژه مي گردد!
مجلس تمام گشت به آخر رسيد عمر ماهنوز در اول وصف تو مانده ايم
من اما اكنون، وقتي كه واژه نيست سكوت مي نمايم و فقط تو را مي نگرم كه اين شايد واژه اي باشد!

0 Comments:
ارسال یک نظر
<< Home