nikafarin

هرکس به اندازه کودکی اش بزرگ است...

یکشنبه، تیر ۳۱، ۱۳۸۶


قاصدک


آمدی با باد رقصان ، نشستی و ننشستی ، آمدی و نیامدی این طرف آن طرف آهسته، سبک و نشستی آنچنان که آماده رفتن روی دستم بودی آنچنان که نبودی و نباید نفس می زدم ،پلک می زدم چون با هر حرکتی دیگر نبودی و چه دل نازک دستم را آهسته نزدیک چشمانم کردم تا بهتر ببینمت چرخی زدی و دوباره بازگشتی انگار دوست داشتی لختی بیاسایی نگاهت می کردم و از زیبائی ات لذت می بردم تو نیز گاه گاهی چرخی می زدی و خود را می نمایاندی و با هر چرخی مرا بیشتر اسیر خود می کردی تو آمده بودی مرا مجذوب خود کنی و آمده بودی مرا بیخود کنی دو دستم را کنار هم گرفتم یکوقت نیفتی هر چند آنقدر سبک بودی که افتادنت معنا نداشت !کاش می شد تورا در بغل می گرفتم و می فشردم و خوب که چنین نمی شود آنقدر لطیفی که فقط باید نگاهت کرد و لحظه ایی را در جذبه ی زیبائی ات فرو رفت، لحظه ایی از زشتی های اطراف راحت شد ،بی خبر شد دور شد و به زیبائی تو مشغول شد.
قاصدک آمدی با باد رقصان، نشستی و ننشستی سبک، زیبا، پاک و صمیمی آمدی و نه روی دستم بلکه بر دلم نشستی چه راحت، چه سبک، مانند یک روح مهاجر، مانند بوی خوش یک رایحه، یک نسیم ،آمدی بگوئی چقدر زیبائی ! آمدی که بروی. زیبائی ها وقتی زیبا هستند که فقط عبور کنند، نمانند یک لحظه در یک نگاه ببینی و بعد هیچ. انگار هرگز نبوده است.
قاصدک آمدی با باد می رقصیدی و مال هیچکس نبودی می چرخیدی و دل ها را می بردی و ما وقتی چشم باز می کردیم نبودی ! راستی آیا تو بودی؟!
و تو وقتی از مبداء جدا شدی و مهاجر شدی تا آخر در اختیار موسیقی باد هستی و باد چون کودکی در گهواره تو را به اینطرف و آنطرف میبرد و یک لحظه از نوازش ات دست بر نمیدا رد و شایدوزیدن اش فقط بخاطر رقصیدن توست
!




شقایق های شاهد

و از کنار جاده ها که می گذری شقایق ها را می بینی که از میان علفزارها سر کشیده اند و خود نمایی می کنند. هزاران راز در چهره دارند و با تبسمی سحر آمیز تورا می نگرند. منتظرند تا نگاهشان کنی ،دمی بنشینی ودر سکوت وهم انگیز آنها صدای فریاد ها را شریک باشی. منتظرند تا آنها را بفهمی. تمامی عشق ها ، آرزوها ،محبت ها و صداقت ها را درون برگ برگشان نقش بسته ببینی. درد و دلشان را بشنوی داغ های نشسته بر دلشان را بنگری ویک لحظه بیایی با آنها باشی.
آنها شقایق های شاهدند. روزگاری در این دیار صبح ها که بوی علف تازه سراسر کشتزار را فرا می گرفت و نور خورشید عاشقانه بر همه زمین قسمت می شد و صدای خروس ها بیداری را فریاد می کرد ، بچه های مدرسه کیف ها و کتاب هایشان در دست برای دانستن می دویدند . مردان و زنان روستایی آستین ها را بالا زده درون شالیزار های آب گرفته دانه دانه آرزو می کاشتند و کوچک و بزرگ برای آینده گام بر می داشتند.
کوهستان بر جای و جنگل ها همچونان سبز و رودها جاری و بلبلان مزرعه به مزرعه به دنبال گل ها، پیرمردان و پیر زنان به افق های دور دست در آن طرف کوهها خیره می ماندند و روزگار جوانی را دوباره ادراک.باران می بارید و پاکی را در همه جا جاری میکرد.
شقایق های شاهد تمامی این جوش و خروش را دیده بودند،سنگینی حیات را در این دیار حس کرده بودند و با بچه های مدرسه پیمان دیدار بسته بودند.
اما، اما یک شب زمین لرزید،بسیاری از رویاهای خوش نیمه تمام ماند،آرزوهای بسیاری در زیر دیوارها زندانی شد،صمیمیت ها و محبت ها مدفون شد،کوه ها حرکت کردند و رودها ایستادند،بسیاری خاطره آخرین بهار را با خود بردند. دیگر بچه های مدرسه نمی دویدند. کسی در شالیزار نبود.خورشید گرفته بود صدای بلبل نمی آمد حیات رفته بود و آنگاه سکوت محض، و اینجا بود که شقایق ها تنها شدند چرا که شاهدان شقایق ها رفته بودند . و شقایق برای همیشه داغ این درد را در سینه دارد. اکنون به اندازه همه ی آنها که هجرت کرده اند در کنار جاده شقایق روییده است.وقتی از جاده می گذری مظلوم تر از شقایق نمیبینی . ایستاده است و تو را می پاید قدم هایت را شماره می کند و منتظر است تا نگاهش کنی چرا که او خیلی تنهاست
!


علی کیف اش را برداشت

کیف اش را برداشت و رفت. و رفت که روی پای خودش بایستد رفت که آینده اش را نقاشی کند. کیف اش را برداشت ، آینده اش را از زمین بلند کرد روی شانه اش گذاشت و شاید یک عمر روی شانه اش باشد. کیف اش را برداشت و چقدر باید کیف اش را بردارد چقدر باید مدرسه برود و مشق بنویسد چقدر خوشحال و ناراحت بشود صدها امتحان بدهد نمره ده بیاورد بیست بیاورد معلم از او خوشش بیاید بدش بیاید.
علی به مدرسه می رود تا یاد بگیرد یاد بگیرد چگونه زندگی کند یاد بگیرد نقشه بکشد بدجنسی کند که کاش نکند یاد بگیرد چگونه با آدم های آینده سروکار داشته باشد چکار کند حق اش را بدهند چکار کند حق اش را بگیرد و یاد بگیرد حق دیگران را بدهد.
علی کیف اش را برداشت همت اش را جمع کرد آینده اش را روی شانه اش گذاشت و رفت، رفت زشتی ها را زیبائی ها را ببیند بفهمد و کاش زشتی ها را هرگز نبیند کاش فقط زیبائی های دنیا را یاد بگیرد. علی رفت تا اندک اندک بزرگ شود تا آینده اش را بسازد ، معنای یک شاخه ریحان یک سیب سرخ، رقص شکوفه ها ، عبور قاصدک ها ، لبخندها و اشک ها را بداند.
علی کیف اش را برداشت گویی یک دنیا را برداشت رفت تا سختی ها را مشکلات را ناکامی هارا داشتن ها و نداشتن ها را دریابد بچشد با آنها مقابله کند زندگی کند تلاش کند تا بفهمد بداند و آن روی جامعه را ببیند تا بفهمد هر چیز رویه های دیگری هم دارد تا آدم ها را آنگونه که هستند بشناسد آدم هایی که ماسک های زیادی بر صورت دارند ماسک های زیبا ودلنشین وای که اگر ماسک ها را بردارند خدا کند که چنین نشود شاید علی بترسد دلم نمی آید پسرم دلش بلرزد.
علی به مدرسه رفت و رفت تا در آینده قدم بگذارد رفت یاد بگیرد سلام کند ، دست بدهد، خداحافظی کند ، دوست داشته باشد ، دوستش بدارند ، قهر کند آشتی کند و یاد بگیرد گاه گاهی دلش بگیرد و هر غروب بنشیند روزش را مرور کند و فردایش را به گونه ی دیگری آغاز نماید.
کاش علی زندگی ساده ای داشته باشد و همیشه کودکی اش را با خود همراه داشته باشد یاد بگیرد از صدای آب خوشش بیاید نت های موسیقی را از بر باشد حافظ را بخواند و وقتی صدای اذان را می شنود لحظه ایی درنگ کند بایستد خودش را نگاه کند و از اینکه هنوز راهش راست است خدا را شاکر باشد آبی به صورت بزند به نماز بایستد و آنچه را می خواهد به خدایش بگوید .
او علی من است . او که کیف اش را برداشت...

جمعه، دی ۰۸، ۱۳۸۵

ديوار

ديوارهايي كه گنجشكها مي توانند آرام روي آن قرار گيرند و تادلشان مي خواهد براي هم نغمه سرايي كنند , ديوارهايي كه مي تواني در پناهشان دمي بنشيني و از ميهماني سايه شان لذت ببري و گاهي بوي گاهگلشان را حس كني و لختي آرامش يابي، ديوارهايي كه پرنده ها روي آن مي نشينند، گربه ها آرام قدم بر مي دارند و پرستوها آنجا را امن مي يابند اين ديوارها كم اند راستي چرا اين ديوارها آرام اند و چرا ديوارهاي آرام كم اند؟ ديوارهايي هم هستند كه وقتي از كنارشان عبور مي كني احساس ترس بتو دست مي دهد و شايد بعضي از وقتها از آنها فاصله گرفته باشي ترس از اينكه بر روي تو فرو ريزند يا يك ترس موهوم كه بيشتر اوقات همين ترس موهوم بوده است. آدم نمي داند چرا از اين ديوار مي ترسد؟ از اين ديوارها امروزه زياد به چشم مي خورد؛ ديوارهاي غريبه ديوارهايي كه خودي نيستند، ديوارهاي سيماني ديوارهاي آجري ديوارهاي سنگي كه با نرده هاي آهني درست شده اند ديوارهايي كه هيچ رايحه اي از آنها بر نمي خيزد و خيلي خيلي خشكند و خيلي رسمي اند ديوارهايي كه حتي از كنارشان اجازه عبور نمي دهند و با سه چهار متر فاصله با احتياط مي تواني عبور كني و گفته اند كه نمي تواني از آنها عكس بگيري ديوارهايي كه گلهاي ياس از پرچين آن سرك كشيده اند وعطر خود را با دست و دلبازي تمام در اختيار عابران گذاشته اند حتي اگر خوب نگاه كني جاري شدن عطر آنها را روي سنگفرشهاي كوچه مي بيني و مي دانم كه مي بيني.اينها همان ديوارهاي خودماني اند همانهايي كه ار كنارشان رفت وآمد مي كنند، ديوارهاي معطري كه زنان و مرداني معطر همسايه هاشان بودند ديوارهايي پر از خاطره پر از تجربه ديوارهايي كه با طلوع خوشيد برق مي زدند و گرماي آن را در وجودشان نگه مي داشتند و پس از غروب خودنمايي ماه را شاهد بودند. ديوارهايي كه در طبيعت نهاده شده بودند و گذشت ساليان را بر چهره خود داشتند مگر ديوارها هم عمر مي كنند؟ و فكر نمي كنم كه بخواهي بگويي مگر ديوارها هم ...
ديوارها متولد مي شوند با تولد هر انسان رشد مي كنند آنهم با رشد انسان و تجربه مي كنند و پير مي شوند و چون انسان فرو مي ريزند و گاهي اوقات آدم بايد براي فرو ريختن يك ديوار غصه بخورد ناراحت شود و جايي در دلش براي او آرامگاهي بسازد. ديوارهايي كه بناي پير ده بادستان چروكيده و لرزان در آفتاب داغ تابستان بنا مي كرد و وقتي بانك اذان برمي خاست كنار آن به نماز مي ايستاد و اغراق كنم و بگويم كه تسبيحات او بر ديوار نشسته است و اگر گوش بخوابانيم صدايش را هم خواهيم شنيد و وقتي ديوار تمام شد نهال ياسي را كنار آن نهادند و عطرش را همانروز بين هم تقسيم كردند و همان ديوارهايي كه بناي پير ده با بسم اله شروع كرد و با حمد تمام. آن ديوارها متولد مي شوند و عمر مي كنند و راستي راستي پير مي شوند شايد به تعداد هر انساني ديوار ساخته باشند و هر ديواري با مذاق كسي خوش مي آيد.واي كه چقدر ديوارها زيادند ديوارهايي كه اجازه نمي دهند شاخه درختي بر لب آن تكيه كند و عابران را به تماشا بنشيند، ديوارهايي كه فرياد آدم ها را در خود خفه مي كنند و ديوارهايي كه آدمهاي با فرياد را در خود خفه مي كنند. ديوارهاي سيماني كه هرچه مشت بر آن بكوبي سخت تر پاسخ ات خواهند داد. خنده دار است اگر بگويم ديوارهاي لجوج، سمج ديوارهاي زشت، ديوارهاي مغرور ديوارهاي مظلوم؟ نه تو بگو خنده دار است؟ من كه فكر نمي كنم چرا كه تا بحال هيچكس به تنوع آدم ها نخنديده است پس به ديوارها كه جاي خود دارد. ديوارها هر كدام براي خود شخصيتي دارند همانند من وتو چرا كه ديوارها را انسانها يا همان شخصيتها ساخته اند!
با ديوار شخصيت ديوار نشينان را و با شخصيت ديوار نشينان ديوارها را مي فهمي، ديوارهاي بلندسر به فلك كشيده ديوارهايي كه نمي خواهند بفهمي پشتشان چه خبر است! ديوارهاي كوتاه و بي حجاب , ديوارهاي چوبي كه شاخه هايي ازآبشار طلا از آن سرازير شده، ديوارهاي آهني كه هنگام عبور فقط پژواك گامهايت را تحويل مي گيري، ديوارهاي آجري دقيق مثل هندسه مثل رياضي مثل دو دوتا چهارتا، ديوارهاي سنگي سياه و سفيد، ديوارهايي كه مثل قلعه ها بنا شده اند، ديوارهاي افسانه اي با معماري رومي ديوارهايي كه اصلاًً سبز نيستند قهوه اي قهوه اي اند، ديوارهايي كه بلند ساخته شده اند و حفاظ هايي بلند تر روي آنها پاس مي دهند و كدام گل به خود اجازه مي دهد كنار سيم خاردار عبور عابران را به چشمان خود ميهمان كند و اين گناه نيست گلي كنار آهن باشد؟!
ديوارهايي شلوغ آنها كه مثل همه چيز هستند جز ديوار. ديوارهاييكه فقط در گذشت آدم ها را رويشان مي چسبانند و هيچگاه تولدي را خبر نمي دهند،آخر آدمها آگهي تولد ندارند! ديوارهايي كه بايد سريع از كنار آنها بگذري تأمل نكني و اصلاً نگاهشان هم. ديوارهايي كه ارزش نگاه كردن هم ندارند و شهر پر است از ديوارهايي كه نبايد نگاهشان كرد. چقدر تنوع ديوار؟ به اندازه همان آدم هايي كه گفتم.
هرگاه از ديوارهاي كاهگلي و خودماني كه پر چينشان پر از ياس هاست و ديوارهايي كه تكيه گاه شاخه هاي زردآلو و مأمن گلابي هاست و ديوارهاي معطر و ديوارهايي كه بناي پير ده ساخته است و ديوارهايي كه با عشق افراشته شده و ديوارهايي كه پر از پرستوها و گنجشكهاست و ديوارهايي كه شكوفه هاي سيب چون ياقوت بر بلندايشان مي درخشد جبري نبود بايد تأسف خورد چرا كه ديگر آن آدم ها هم نيستند آنها كه با آن ديوارها زندگي كردند، و اگر ديوارهايي كه عمر مي كنند و پير مي شوند جايي فرو ريزند بايد آن را مزار ديوار انگاشت و بايد با احترام از آنجا عبور كرد چرا كه آن ديوار را همان بناي پير ده همان پير عاشق ساخته بود و اينك آن پير مرد فرو ريخته است.

نیایش

معبود من!
در اين شامگاه به شكايت آمده ام، شكايت از نسيان و فراموشي، شكايت از تعلق به آنها كه ناپايدارند. چرا كه دير زماني است فراموش كرده ام حباب كوچكي از اقيانوس بي نهايت هستي ات بيش نيستم.
فراموش كرده ام قاصدكي هستم كه نسيم صبحگاهي به هركجا خواهد مرا تواند برد. فراموش كرده ام كه براي ماندن به اين دنيا نيامده بودم اما چنان تعلقي به مظاهر آن پيدا كرده ام كه جز مرگ قدرتي توان كندن وجودم از آنها را ندارد.

مولاي من
، نفس مطمئنه ام گوشه عزلت گزيده و مرا در مرداب تجملات روز افزون زندگي به نظاره نشسته است. در تعجب ام چرا گوشه چشمي به اين بينواي فسرده در مزرعه خشك اين جهاني نمي كند تا طراوتي را كه تو در فطرتم نهادي به من باز گرداند.

پروردگارا!
در اين شامگاه از تو مي خواهم دستم را بگيري كه ‍»يدالله فوق ايديهم» اگر دستم را بگيري همچون عطر گلهاي سرخ در بيكرانه وجود منتشر خواهم شد و جز خاطره اي از من باقي نخواهد ماند بسيار شادمان خواهم شد كه خاطره باشم، خاطره اي كه تو آفريده اي معبود من.

مولاي من، معبود من
اگر تو نخواهي و اگر تو عنايت نكني من كمترين چونان هميشه در روز مرهّ گي هر روزه ام دست و پا خواهم زد و در جاده بي سرانجام آرزوهاي دست نيافتني ام رها خواهم شد. خداي من دستم در دست تو بود و آمدم، حال چگونه رهايم مي كني؟!

مولاي من!
اگر تو عنايت نكني بنده بودن خود را فراموش كرده و مطيع نفس فرعوني ام خواهم شد و آنگاه موساي وجودم به كجا رخت بربندد، اگر عنايت تو نباشد سر به عصيان خواهم گذاشت و لطافت وجودم مغلوب شقاوت نفس اماره ام خواهد شدو آنگاه نمي دانم به كدامين مخلوق اشرف مخلوقات نام ميدهي!
من اقرار مي كنم بي تو هيچ ام، ذره اي بيش در اقيانوس بي نهايت هستي ات نيستم. بي تو اما چه بگويم؟ بي تو لحظه اي زيستن براي آنكه طوق بندگي ات را گردن نهاده شايسته نيست. پس در اين شامگاه مرا درياب كه واله و سرگردان توام اي پناه بي پناهان.
خداوندا!
من شعاع رنگين كمان توام كه در پناه باران رحمتت پديد آمده و راضي ام كه رنگ سبزش را به من هديه داده ايي. اگر باران فيض ات نبارد، رنگين كمان نيز به عدم خواهد رفت و مي دانم كه تو رنگ سبز بنده ات را دوست داري پس ببار بر من. ببار بر من كه قلب زنگار گرفته ام محتاج باران رحمت توست تا بار ديگر با ياد تو تپيدن آغاز كند.
كمكم كن تا بر خود ببالم كه تنها مونس ام ومونس تنها ئي ام تو ئي، كمكم كن تا لحظه اي توقف كنم و از دايره روزمره گي ها گامي بيرون نهم. لحظه اي بر خود نظر اندازم ببينم آيا فتبارك الله احسن الخالقين را بر من خوانده بودي؟ من همانم كه تو از آفرينشش نزد فرشتگان افتخار كرده بودي؟
آيا غنچه ایي هستم كه ارزش شكفتن داشته باشد يا حتي برگي كه ارزش افتادن؟

چهارشنبه، دی ۰۶، ۱۳۸۵

وقتی تو نباشی


گل ها نمی شکفند و هیچ بلبلی بر شاخساری نمی خواند. رودخانه ها میلی به حرکت ندارند و دلشان برای گل الود شدنشان نمی سوزد. شمیم هیچ گلی در کوچه باغ ها نمیپیچد.پرنده ها پرواز را به کناری نهاده و شاید راه رفتن را هم. صدای گنجشکها نمی آید ابرها نمی بارند و برای بی آبی جویبارها دل نگران نیستند. خورشید بی فروغ طلوع می کند و غمگین تر از همیشه غروب.هیچکس دلش شور نمی زند و قلبش نمی تپد سبزی و طراوت رخت برمی بندد وکویر متولد می شود شمعدانی ها پژمرده می شوند و خبری از عطر گل های سرخ در هیچ کوی و برزنی نیست و دیگر نمی توانی سراغ شقایق ها را بگیری و هیچ قاصدکی در افق نگاه ات به پرواز در نخواهد آمد. طوفان و باد و نه حتی نسیم از روی باغچه عبور نکرده و برای گل های داودی ترانه نخواهد خواند. نیلوفران آبی خودنمائی نمی کنند سایه ای نیست که خستگان در پناه آن بیارامند. صدای عبور آب صدای وزش باد صدای خرد شدن برگ های پاییزی و هر صدایی که فکر کنی نیست تا بنشینی و گوش جان بسپاری و چگونه می توانی تصور کنی شبنمی بر دامان گلی بنشیند و لحظه لحظه صبح را نظاره کند و باغبان طراوت گل هایش را با جان ببیند و در کنار مزرعه ها سبزی عمرش را در شکوفایی خوشه های گندم حس کند و رقص آنها را با همراهی باد شاهد باشد. چگونه می توانی تصور کنی؟
وقتی تو نباشی ابرها نمی بارند صدای باران نمی آید رنگین کمان جلوه ایی نخواهد کرد غنچه ایی نخواهد شکفت عطری نیست بوی خوشی نیست رنگ زیبایی نیست حرکتی نیست رشدی نیست بوی کاهگل خیس خورده ایی به مشام نمی رسد . از پرچین هیچ باغی شاخه های سبز درختان گلابی و زردآلو بیرون نمی زند. کسی به تو تعارف نمی کند یک گل سرخ یک لبخند یک نگاه یک شاخه ریحان یک سیب . یک سلام آری یک سلام که احساس کنی در این جهان هستی و وجود داری. چگونه می توانی تصور کنی کسی به تو بیندیشد؟
وقتی تو نباشی همه و همه اینها که نوشته ام هست و نیست و اما وقتی تو نباشی از غصه می میرم!

جمعه، آذر ۱۰، ۱۳۸۵



پير زني با چشماني زيتوني

با گامهايي كوتاه اما استوار عصايي در دست. در هر گام نگاهي بر زمين و نيم نگاهي به روبرو آهسته آهسته جلو مي آمد. او را مي شناختم و چه خوب هم و او هم مرا و چه خوب هم نزديكتر شد تا جائيكه كه اگر مي خواست با عصايش بر سرم مي كوفت و فرياد مي زد: هنوز هم دست از سرم بر نميداري و من هم با دست عبور خون از كنار پيشاني ام را سد مي كردم و با لبخندي مي گفتم آره هنوز هم. ايستاد تا نفسي تازه كند هنوز سرش پايين بود وداشت فكر مي كردكه چقدر از آن روز اول گذشته است خاطره ها را از ذهن به سرعت باد مي گذراند و هي با خود كلنجار مي رفت كه بهانه ايي براي اين همه سالها گرفتاري بيابد و باز هم ... سرش را با لا آورد كه من سرم را به زير آوردم نمي دانم چطور نگاه مي كرد آيا لبخندي به لب داشت يا مثل بعضي وقتهاي آن روزها يا جذبه ايي خاص چشم غره كه نه خيره خيره در يك لحظه نگاهم مي كرد و من ديگر مي ترسيدم نگاهم را بيشتر از آن نگه دارم يا نمي دانم چطور نگاه مي كرد اصلاً شايد سرش بالا بود ولي چشمهايش پايين مثل همان روزها كه يك لحظه ناز مي كرد و همان يك لحظه انگار سالها لحظه بود و چقدر كه در دلم نمي ماند. نمي دانم چرا خجالت مي كشيدم سرم را بالا بياورم من كه هميشه برايش سربالا بودم فقط جرأت كردم نگاهم را از نوك عصايش كه با صلابت تمام روبرويم ايستاده بود از سر بگيرم. چشمهايم را بالاتر آوردم. به دسته عصا كه در دستهايش پنهان شده بود رسيدم انگشتانش همانهاي روز اول بود تغييري نكرده بود فكر مي كنم خودش هم تغيير نكرده بود آخر خود آدم كه فرق نمي كند ممكن است قيافه عوض بشود ولي خودش كه اصلاً. !
نگاهم ثابت مانده بود و با خود فكر مي كردم بابا چرا اينقدر به خودت زحمت ميدهي خوب يكدفعه نگاهش كن و مثل همان روزها تندي سلامي بكن و حالش را بپرس و بعد بگو خوب چه خبر؟ و او هم حتماً لبخند مي زندو با سرعت نگاهي بتو مي اندازد و با همان سرعت نگاهش را مي دزدد تا جائيكه فقط مژگانش را مي ديدي و باز هم مژگانش را. اما حالا فرق مي كرد نكند نگاهش كنم و لبخندنزند و مرا نبيند و حتي نتوانم مژگانش را , نه نمي دانم چطور مي شود نكند خيلي خشك و بي روح به من خيره مانده باشد مانند هيچكدام از لحظه هايي كه او را ديده ام. نكند جاي ديگري را بنگرد و روحش اينجا نباشد و وقتي دستم را بطرفش مي آورم تصويري بيشتري نباشد بخاري باشد كه پراكنده شود عطر ياسي باشد كه پايدار نماند يك رويا باشد پس تمامي آن سالها هم رويا بوده است پس اينهمه كه او را اذيت كرده ام اين همه از دستم درد سر كشيده و هيچ نگفته و دردهايش را فقط در دلش جاي داده اينهمه حرف داشته اما نزده يعني همه اش رويا بوده همه اش قصه بوده يعني اين عصا اين دستها اين وجودي كه با جرأت تمام روبرويم ايستاده است و نميدانم چه بر سرم خواهد آورد هم مي تواند رويا باشد نه فكر نمي كنم لااقل ترس و شوقي كه وجودم را گرفته مي دانم حقيقت دارد. چشمهايم را بالاتر آوردم و بدنبالش سرم را تمام قوايم را جمع كردم كه هر چه پيش آمد بيايد.بالاخره هرچه باشد بدتر از صبوري گذشته ها كه نيست بدتر از سوختن ها و ساختن هاي آن روزها كه نيست. سرم را بالاتر آوردم و به چهره اش نگاه كردم و واقعاً نگاه كردم نفس در سينه ام حبس شده بود صداي كنده شدن قلبم را مي شنيدم ضربه هايي را كه به قفسه سينه ا م مي زد درك مي كردم در چشمانم خيره شده بود دقت كردم بيشتر شوق بود كه در آن چشمان موج مي زد نگاه مهرآميزش و تمامي لبخندهاي آن سالها در چشمانش جمع شده بود مثل هميشه من باقي مانده بودم و فقط نگاهش مي كردم دستش را جلو آورد كتابچه ايي را بطرفم آورد نگاهي به آن, نگاهي به او بر حيرتم افزود در درونم فرياد كشيدم واي واي خداي من چقدر ... محكم است چقدر صبور است و چقدر سنگدل! خواسته اي را كه سي سال پيش داشتم حال مي خواهد برآورد.
كتابچه اي كه گفته بود در آن خودش را نوشته است بارها از او درخواست كرده بودم كه آن را ببينم كمي لجش گرفته بود كمي ناز كرده بود كمي كم محلي كرده بود و نهايتاً فكر كرده بود كه آدم كه نمي آيد نفهميده نشناخته تمامي خودش را به او بشناساند مگر او اصلاً با چه جرأتي چنين درخواستي كرده او چه حقي دارد ؟آدم چقدر بايد پررو باشد كه اينطوري هي جلو آدم سبز شود و ... حال پس از آن سالها فكركرده بود كه مثلاً آدم شده است و حالا ظرفيت پيدا كرده است و حالا و شايد احتمالاً ديگر فرصتي نداشته باشدو ... حال او داشت تمامي سي سال انتظارم را براي فهميدنش دو دستي تقديمم مي كرد از نگاهش رضايت مي باريد هر چند قطره قطره اين رضايت را لحظه لحظه آن سالها از او گرفته بودم و همه اش جمع شده بود تا حالا باران شد.
دفترچه را جلو آورد دستم را بلند كردم باز در چشمانش خيره شدم دردي در سينه ام احساس كردم هنوز چشمانش را مي ديدم اما اينك اشك آن را گرفته بود و شايد اشكهاي من بود درد قوي تر شد بسيار خوشحال بودم كه سرانجام مرا فهميد قلبم خودش را به ديواره هاي اطراف مي كوبيد...
پير مردي فرتوت روي صندلي سنگي پاركي در يكي از روزهاي پاييز كه برگهاي جدا شده درختان بر روي سنگفرشها اين طرف و آن طرف با موسيقي باد مي رقصيدند به چشمان زيتوني پيرزني خيره شده بود و در حاليكه از شوق مي گريستند چونان دو مجسمه سنگي خشك شده بودند. برگها در كنار آنها مي رقصيدند. صداي عبور مرغان آبي و چشمان زيتوني براي هميشه درآن پارك پاييزي به يادگار ماند.

چهارشنبه، آذر ۰۸، ۱۳۸۵


برگي افتاد

نسيم مي وزيد و او احساس خوبي نداشت و همچنين سابقه احساس خوب نداشتن را بياد نمي آورد.
بخاطر مي آورد روزهايي را كه تازه سر از شاخه درآورده بود وتازه فهميده بود كه هست. سبز خوش رنگ بود و بقيه دوستانش هم مانند او. روزها گذشته بود و كم كم بزرگ شده بودند تجربه ها اندوخته وبراي خود خاطره ها ساخته بودند زيبايي ها، سادگيها، مهرباني ها و خلاصه اخلاق بسياري از دوستانش را دريافته بود.
روزها مي گذشت و دوران كودكي بسر مي آمد و حالا براي خود كسي شده بودند اما رنگ سبزشان آن جلاي اول را نداشت. حالا براي خود تصميم مي گرفتند كه با موسيقي باد برقصند؟ يا نه اعتنايي نكنند و سرجايشان ميخكوب شوند و مقاومت كنند كه نه انگار. حالا مي توانستند دست به يكي كنند و سايه شان را از سر مسافري كه در زير آنها استراحت مي كرد دريغ كنند و يا نوازشگرانه حتي صدا هم نكنند تا او خوب بخوابد و اينها فقط تماشايش كنند. وقتي حال و حوصله اي داشتند با زمزمه باد دسته جمعي سرود مي خواندند و مانند زورقي بر موج اين سو وآن سو مي رفتند. روزها مي گذشت و بزرگتر مي شدند و ديگر از آن گفتگوهاي صادقانه و خنده هاي حقيقي خبري نبود ديگر احساسات و هيجاناتشان را ناگهاني و بدون هيچ دغدغه اي بيرون نمي ريختند و ديگر مانند آن روزها از خنده منفجر نمي شدند و شوخيهاي بچه گانه نمي كردند و حالا به هر نسيمي خوش آمد نمي گفتند شايد بزرگتر شده بودند و عاقل تر! هيچوقت فراموش نمي كردند كه عابران چقدر از شاخه ها را شكسته بودند و با هر شاخه اي صدها دوست، شاخه هاي ترد، شاخه هاي سبز و جوان شاخه هايي كه هنوز نفهميده بودند كه هستند! او شبها به ماه خيره مي شد و صداي جيرجيركها راكه از دور و نزديك سكوت را لجوجانه مي شكستند بياد داشت شبهايي كه نسيم خنك بهاري از بين شاخه ها مي گذشت و آنها را كه در خواب سبك بودند به جنب و جوش مي انداخت و آنها كه در خواب سنگين ، فقط تكان اندكي مي خوردند ويا غرو لندي مي كردند، او ماه و ستارگان را خوب مي شناخت آنها تنها ياران تنهايي اش بودند چشمك زدن آنها را شماره مي كرد تا بخواب مي رفت و وقتي اولين اشعه هاي آفتاب خبر از صبح مي داداو خميازه اي مي كشيد و چشمانش را دوباره براي يك روز تازه باز مي كردگرماي تابستان و لوله اي را كه در آنها بپا مي كرد بياد داشت و خوب هم, كه از فرط گرما خود را جمع مي كردند و لحظه لحظه منتظر تا در مهاجرت خورشيد نفسي تازه كنند و ناگفته هاي روزشان را در تاريكي شب به هم هديه كنند.
آفتاب حتي اجازه نداده بود پرستوها دقايقي بنشينند و كنار برگها تپش قلبشان را آرامش بخشند فقط غروب كه مي شد پرنده ها مشتاق مي شدند كه بقيه حرفهايشان را روي درخت و كنار برگها با هم نجوا كنند. يادش مي آمد و همه اينها يادش مي آمد كه پرنده هاي زيادي لحظه اي را روي درخت مي نشستند وبي آنكه تأمل كنند مي پريدند و كمتر مي شد كه يكي از آنها براي خود در آنجا آشيانه اي بنا كند و او هميشه شاهد هجرت ديگران بود او وشايد تمامي برگهاي ديگر دنيايي از خاطره ها داشتند چقدر با هم حرف زده بودند چه ايده آلهايي داشتند چه فكرهايي كرده بودند چه آرزوهايي چه روزها و چه شبهايي را با هم گذرانده و چه تولدهايي را دركنارشان شاهد بودند و روي درخت هر روز تولدي داشتند يك برگ جديد يك نوزاد برگ نوزادي سبز و با نشاط تنها نوزادي كه هنگام تولد گريه نمي كرد. برگهادر كنار هم روزها را مي گذراندند و راستي راستي بودنشان را حس مي كردند. او با دنيايي از تجربه ها و خاطره ها و عاطفه ها بر شاخه اي از اين تك درخت نشسته بود و همانند دوستانش زندگي مي كرد و روزها گذشته بود و ديگر از گرماي تابستان خبري نبود برگها خود را جمع تر كرده بودند و خود را براي فصل سرما آماده، پرنده هاي زيادي به روي شاخ و برگها نمي نشستند و اگر هم سري مي زدند زود پر مي كشيدند و مي رفتند آنها براي ماندن نمي آمدند همه شوق رفتن داشتند. حال و هواي فصل سردحال و هواي ديگري بود و اين برگها فهميده بودند و احساس ديگري داشتند. باد جاي نسيم را گرفت، او لرزيد اما خود را محكم نگه داشت شاخه را چسبيد، مضطرب اطرافش را نگريست باد تند تر شد و برگ نااميدانه مقاومت مي كرد چگونه از مبدأ جدا شود همه چيز را بگذارد و برود؟ باد تند تر شد وتحمل برگ تمام، برگ جدا شد، پاييز آمده بود و چه زود ! برگ جدا شد و آهسته آهسته به پايين سقوط كرد ، برگي افتاد و براي هميشه افتاد روي زمين قرار گرفت و قرار نگرفت، نگاهي به بالا كرد سقوط ديگر برگها را نگريست در اين فكر بود كه دنياي روي درخت چه شد يعني تمامي آنها ! كه صداي پاي عابري آمد نزديك و نزديكتر شد فضاي اطرافش تاريك شد و ديگر هيچ صدائي نشنيد. اندكي بعد صداي خرد شدن برگ زرد در زير چكمه هاي عابر و آن برگ صدها تكه شد. آن عابر رفت و آن تكه ها لحظه اي ديگر در دست باد.
راستي باد غمگين نمي شود برگها را با خود مي برد و نشاني از مزار آنها به هيچكس نمي دهد؟!
چه صبري دارند درختها در پاييز!


وقتي كه واژه نيست ....

وقتي كه واژه نيست از عطر گلهاي سرخ مي گويم. وقتي كه واژه نيست زيبائي چشمانت را چونان چشمان ونوس مي خوانم و تمامي الهه هاي يونان را يكايك ديدار و زيباترين صفاتشان را برايت بر مي گزينم.
من پراكندگي عطر گل ياس را در پهندشت ساحل رودخانه ، مرگ مهاجري در كنار مزرعه شقايقها، بوي سيب تازه را و رقص پروانه ها را همه و همه قرار داده ام تا تو را تعريف كنم.
در شگفتم كه چقدر كلمات ناتوانند و هرگز نتوانسته اند احساس مرا بفهمانند. كلمات را تحليل و تركيب مي كنم و سپس بر روي كاغذ مي آورم. باز مي گردم، نگاهشان مي كنم و باز مي بينم آنها تو را نمي فهمند، آنها تو را نمي گويند. راستي در دنيا چقدر كلمه كم بوده است و من نمي دانستم! براي گفتن بسياري از حرفها اصلاً واژه اي نيست و فكر ميكنم چيزهاي ناب اصلاً واژه ندارند. بايد بداني كه بسياري از لحظات عمرم در بي واژگي گذشته است و شايد هيچ لذتي بالاتر از بي واژه بودن نيست. چيزهائي با ارزش است كه نتوان براحتي آنها را تعريف كرد.
من سكوت تو را مثالي جز نيروانا ندارم، نيروانا آن آرامش پس از طوفان و آنجائي كه هرگز ندانسته ام كجاست. گذشت زمان ادراك مي گردد و همچنان كلماتي براي وصف تو بر كاغذ مي آورم اما پس از لحظه اي تأمل در مي يابم همه آنها هستي ولي هيچكدام نيز نيستي. تو كدامين طوفان بودي كه كشتي وجودم را در درياي اضطراب متلاطم ساختي و ساحل نجات را از چشمانم پنهان! از كدامين اقليم، پا در جغرافياي وجودم نهادي و تاريخ تكراري و خشك . بي روحم را درهم شكستي وآنقدر آشوب بپا كردي كه قرار از من گرفتي و اينچنين مرا همراه خود كشاندي.
لحظه اي بر چهره اين خسته سرگشته نگاهي كن، لحظه اي دنياي گمگشتگي را در اين وجود به تماشا بنشين. تو صداي طپش قلبم را نمي شنوي؟ تو لرزش اندامم را نمي بيني؟ چگونه سوختن يك حيات را نديده ميگيري؟ تو مي داني كه تمام خاطراتم را با ياد تو ساخته ام.
((در ازل بست دلم با سر زلفت پيوند تا ابد سر نكشد و زسر پيمان نرود))
آيا توصيف چشمانت را در دفتر خاطراتم ديده اي و اينگونه آرام آرام مي گذري؟ لحظه اي بايست و لااقل نبم نگاهي! براي وصف تو از ليلي و مجنون، شيرين و فرهاد، يوسف و زليخا و آنهائيكه يك روح در دو جسم بودند كمك گرفتم و ليكن باز ناتوان تر از هميشه در بي واژگي ها غرق گشتم.
سراغ اساطير رفتم شايد تغييري ديگر بيابم. آنجا نيز جز حيراني وجود نداشت. آنجا نيز جاي پاي بي واژگي ها رخ مي نمود. دسته اي تو را اهورائي ميخواندند و گروهي ديگر اهرمني. طايفه اي ديگر بجاي توي ((تنها)) عده اي همچون زئوس و هرا و ديگر رب النوع ها را در كوه المپ، سرزمين خدايان جمع كرده بودند و سرگرم نيايش. گروهي در پاي بتان سرخم كرده و در آرزوي وصال , بودا از جمع گريخته و به تنهائي پيوسته بود تا شايد تو را بيابد، تو را تعريف كند و سرانجام نيروانا را يافت. بتهون سالها آهنگ ساخت و صداي سمفوني هايش در هر كجاي زمين پخش شد. ميكل آنژ مجسمه ها ساخت و پيكاسو عمري در تابلوهايش بدنبالت مي گشت. همه هنرمندان و ادبيان و نويسندگان و سخنوران و همه آنها كه گمگشته اي داشتند برايت نوشتند و گفتند و به تصوير در آوردند و همه بدين خاطر بود كه واژه اي نداشتند. هركس بطريقي تو را فهميد((الطرق الي الله بعددنفوس الخلائق))
مولانا شعرها گفت و خواجه عبدا... صد ميدان را نوشت و عطار هفت شهر عشق را گشت و آخر همه در وصف تو ماندند. يكي آواره بيابان شد و يكي انالحق گويان در شهر، يكي به دير شد و يكي به كليسا، يكي شيرين شد ويكي فرهاد، يكي زاهد يكي عارف، يكي به مسجد وديگري به ميخانه، صوفيان به راهي و برهمنان بطريق ديگر و چه بگويم كه هركس براي پيدا كردن واژه اي برايت به راهي رفت. من باز از شقايقها، صداقت كوهستاني ها و از پرنده هاي مهاجر گفتم از شبنمي كه بر گلي نشسته است و عبور سحر را مي پايد. از چشمائيكه به انتظار باز مانده و طپش قلبهايي كه ايستاده است. از هرچه دانسته ام زيباست استفاده كردم تا خلاء بي واژگي وصف تو را در وجودم پر كنم اما تو مي داني كه ناتوان تر از هميشه دوباره در ميان اقيانوسي از كلمات غرق گشتم و ساحل نجات فقط اتمام نوشته هايم بود.
به اينجا رسيدم كه: همگان در چگونگي تو مانده اند و سراسر بي واژگي ها حاكم بر وجود است و باز فهميدم چه زيباست آنچه نتوان تعريف كرد. و چه زيباست آنجا كه زبان بند مي آيد، سكوت حاكم مطلق مي گردد، نفس در سينه ها حبس مي شود صداي طپش قلب شنيده مي شود، لرزه بر اندام مي افتد واين انسان خاكي در وصف تو بي واژه مي گردد!
مجلس تمام گشت به آخر رسيد عمر ماهنوز در اول وصف تو مانده ايم
من اما اكنون، وقتي كه واژه نيست سكوت مي نمايم و فقط تو را مي نگرم كه اين شايد واژه اي باشد!


دستنويس ها

يادم افتاد به آن روز كه گفتي اگر خواستي برايم چيزي بنويسي همان دستنويس بهتراست من آن را بيشتر قبول دارم نمي خواهم رسمي باشد. و همان روز برق از چشمانم پريد و در اوج شادماني به خود گفتم چقدر به تو نزديكم كه اين گونه از من مي خواهي .
زمان زيادي از آن روز گذشته و هر ازگاهي به فكر دستنويس مي افتم و به اين سؤال كه چرا دستنويس ها را بهتر از هرچيز ديگري مي پذيرم و چرا براي آنها اينقدر ارزش قائليم چرا وقتي دوستي را با نام كوچك صدا مي زنيم احساس غرور مي كنيم و يا اينكه فكر مي كنيم او جزئي از ماست و آنقدر به ما نزديك است كه بايد او را با نام كوچك بخوانيم اصلاً چرا وقتي مي خواهيم از كسي دورتر باشيم سعي مي كنيم با او رسمي رفتار كنيم و نام فاميل اش را بخوانيم . بسياري از اين سوالها براي آدم پيش مي آيد و لحظاتي انسان را در خودش مي برد و وقتي جوابي برايش نمي يابد آن را رها كرده سراغ چيزهايي آسان تر مي رود سراغ آن چيزهايي كه فكر نمي خواهد و آدم نبايدمايه اي براي آن بگذارد شايد اينكه دستنويس ها را بهتر مي خواهيم يا بيشتر دوست داريم يا وقتي آنها را مي بينيم احساس مي كنيم بسيار به نويسنده آن نزديكيم از گذشته تاريخي بسيار دور و گذشته جغرافيائي بسيار نزديك حكايت مي كند همانجا كه فطرت آغاز شد و همانجا كه فرشتگان بر انسان احترام كردند همانجا بود كه خداوند انسان را نوشت و انسان اين افتخار را هميشه در سينه خود دارد كه دستنويس خداست خيلي غير رسمي يعني از روي محبت تام وخالص حتي شايد به خاطر دستنويس بودن خدايش اشرف مخلوقات نام گرفت وآيا مي تواند غير از اين باشد؟
من نمي دانم ولي اينها به همان روز ازل بر مي گردد و اين فطرت گذشته تاريخي در جغرافياي وجود انسان به وديعه گذاشته شده و هميشه همراه اوست. انسان هميشه بدنبال زيبائي هاست بدنبال فطرت هاي پاك است بدنبال مهرباني ها و شادكامي هاست و كوتاه سخن اينكه بدنبال پاكي هاست. آخر اين وجود پر هيجان با احساس اين وجود جدا شده از او يك دستنويس است و من فكر مي كنم از اينجاست كه وقتي خط تو را در كاغذي بسيار معمولي مي بينم و خطي كه در اوج بي پيرايه گي به زيبائي مطلق نوشته شده آن را دوست دارم. ما اگر به درون خيره شويم همان بي پيرايه هائيم هيچ نداريم, و چه خوب خالص خالص و پاك پاك همان دستنويس ها همان خط محبوب همان خطي كه در ازل نوشته شد و هماني كه او نوشت. و باز افكارم سيلان دارند و توانم نيست كه برايت ننويسم آري اگر بدت نيايد و نگوئي چقدر اغراق ؟ طبيعت نيز دست نوشته است از شكل و فرم اش پيداست كه رسمي نيست خيلي بي پيرايه و زيبا وزيبائي اش بخاطر همين غير رسمي بودنش است. هر چيزي را كه بخواهند زيبايش كنند دقيقاً همان و همان زشت زشت مي شود زيبائي بايد در ذات هر چيز و هر كس باشد زيبائي بايد همان دست نوشته باشد دست نوشته ايي كه او نوشته باشد زيبايي نبايد فرم داشته باشد شكل ثابت داشته باشد برايش قالب ساخته باشند زيبايي در قالب ها نمي گنجد و هرآنكه و هرآنچه در قالب بود وفرم داشت زيبا نيست. زيبايي فقط در بي پيرايه گي است و تمامي دست نوشته ها بي پيرايه اند اصلاً وقتي كسي براي ديگري مي نويسد و خصوصاً وقتي در حد دست نوشته است آن نوشته خالص خالص است آن از درون انسان تراويده وآن بدون نقشه بدون فكر بدون محاسبه و بدون هيچ ترفند و آينده نگري و در كلامي مختصر آن نوشته حقيقت محض است نوشته هائي كه فرم يافته اند مي توانند حقيقت نداشته باشند اما هر چه حقيقت است مي تواند دست نوشته باشد. شايد به اين اعتبار ما دست نوشته ها را دوست داريم و سالها آنها را نگه مي داريم و چه بسيار برايمان ارزشمندند.
مگر لطا فت بال پروانه ها و عشق به شميم گل ها و حيراني شان در دشت و دمن، مگر عبور نسيم از روي گلهاي قرمز مگر پراكندگي عطر گل ياس و مگر هبوط شبنم بر دامن گل ها مگر بوي كاهگل خيس خورده كوچه باغ هاي روستا و تصوير باغبان كهنسال خسته كه به درختي فرتوت تكيه داده نفس نفس مي زند و عبور دانه هاي عرق را به پايين گونه ها با دستهاي لرزانش سد مي كند و چشمانش فقط سبزي و طراوت و قرمزي و شادابي گل ها را مي بلعد و مگر و مگر آنها زيبا نيست؟ و تو فكر مي كني كدامش فرم دارد و رسمي است و پيرايه داردو ...؟
هيچكدام اينها همه و همه زيباي مطلق اند آخر هر دست نوشته ايي زيباي مطلق است و تمامي اينها كه بر قلم رفت دست نوشته هاي اويند.
من هر وقت دست نوشته ات را مي خوانم بسيار خوشحالم كه خداوند تو را نوشته است!