nikafarin

هرکس به اندازه کودکی اش بزرگ است...

جمعه، دی ۰۸، ۱۳۸۵

نیایش

معبود من!
در اين شامگاه به شكايت آمده ام، شكايت از نسيان و فراموشي، شكايت از تعلق به آنها كه ناپايدارند. چرا كه دير زماني است فراموش كرده ام حباب كوچكي از اقيانوس بي نهايت هستي ات بيش نيستم.
فراموش كرده ام قاصدكي هستم كه نسيم صبحگاهي به هركجا خواهد مرا تواند برد. فراموش كرده ام كه براي ماندن به اين دنيا نيامده بودم اما چنان تعلقي به مظاهر آن پيدا كرده ام كه جز مرگ قدرتي توان كندن وجودم از آنها را ندارد.

مولاي من
، نفس مطمئنه ام گوشه عزلت گزيده و مرا در مرداب تجملات روز افزون زندگي به نظاره نشسته است. در تعجب ام چرا گوشه چشمي به اين بينواي فسرده در مزرعه خشك اين جهاني نمي كند تا طراوتي را كه تو در فطرتم نهادي به من باز گرداند.

پروردگارا!
در اين شامگاه از تو مي خواهم دستم را بگيري كه ‍»يدالله فوق ايديهم» اگر دستم را بگيري همچون عطر گلهاي سرخ در بيكرانه وجود منتشر خواهم شد و جز خاطره اي از من باقي نخواهد ماند بسيار شادمان خواهم شد كه خاطره باشم، خاطره اي كه تو آفريده اي معبود من.

مولاي من، معبود من
اگر تو نخواهي و اگر تو عنايت نكني من كمترين چونان هميشه در روز مرهّ گي هر روزه ام دست و پا خواهم زد و در جاده بي سرانجام آرزوهاي دست نيافتني ام رها خواهم شد. خداي من دستم در دست تو بود و آمدم، حال چگونه رهايم مي كني؟!

مولاي من!
اگر تو عنايت نكني بنده بودن خود را فراموش كرده و مطيع نفس فرعوني ام خواهم شد و آنگاه موساي وجودم به كجا رخت بربندد، اگر عنايت تو نباشد سر به عصيان خواهم گذاشت و لطافت وجودم مغلوب شقاوت نفس اماره ام خواهد شدو آنگاه نمي دانم به كدامين مخلوق اشرف مخلوقات نام ميدهي!
من اقرار مي كنم بي تو هيچ ام، ذره اي بيش در اقيانوس بي نهايت هستي ات نيستم. بي تو اما چه بگويم؟ بي تو لحظه اي زيستن براي آنكه طوق بندگي ات را گردن نهاده شايسته نيست. پس در اين شامگاه مرا درياب كه واله و سرگردان توام اي پناه بي پناهان.
خداوندا!
من شعاع رنگين كمان توام كه در پناه باران رحمتت پديد آمده و راضي ام كه رنگ سبزش را به من هديه داده ايي. اگر باران فيض ات نبارد، رنگين كمان نيز به عدم خواهد رفت و مي دانم كه تو رنگ سبز بنده ات را دوست داري پس ببار بر من. ببار بر من كه قلب زنگار گرفته ام محتاج باران رحمت توست تا بار ديگر با ياد تو تپيدن آغاز كند.
كمكم كن تا بر خود ببالم كه تنها مونس ام ومونس تنها ئي ام تو ئي، كمكم كن تا لحظه اي توقف كنم و از دايره روزمره گي ها گامي بيرون نهم. لحظه اي بر خود نظر اندازم ببينم آيا فتبارك الله احسن الخالقين را بر من خوانده بودي؟ من همانم كه تو از آفرينشش نزد فرشتگان افتخار كرده بودي؟
آيا غنچه ایي هستم كه ارزش شكفتن داشته باشد يا حتي برگي كه ارزش افتادن؟