nikafarin

هرکس به اندازه کودکی اش بزرگ است...

یکشنبه، تیر ۳۱، ۱۳۸۶


علی کیف اش را برداشت

کیف اش را برداشت و رفت. و رفت که روی پای خودش بایستد رفت که آینده اش را نقاشی کند. کیف اش را برداشت ، آینده اش را از زمین بلند کرد روی شانه اش گذاشت و شاید یک عمر روی شانه اش باشد. کیف اش را برداشت و چقدر باید کیف اش را بردارد چقدر باید مدرسه برود و مشق بنویسد چقدر خوشحال و ناراحت بشود صدها امتحان بدهد نمره ده بیاورد بیست بیاورد معلم از او خوشش بیاید بدش بیاید.
علی به مدرسه می رود تا یاد بگیرد یاد بگیرد چگونه زندگی کند یاد بگیرد نقشه بکشد بدجنسی کند که کاش نکند یاد بگیرد چگونه با آدم های آینده سروکار داشته باشد چکار کند حق اش را بدهند چکار کند حق اش را بگیرد و یاد بگیرد حق دیگران را بدهد.
علی کیف اش را برداشت همت اش را جمع کرد آینده اش را روی شانه اش گذاشت و رفت، رفت زشتی ها را زیبائی ها را ببیند بفهمد و کاش زشتی ها را هرگز نبیند کاش فقط زیبائی های دنیا را یاد بگیرد. علی رفت تا اندک اندک بزرگ شود تا آینده اش را بسازد ، معنای یک شاخه ریحان یک سیب سرخ، رقص شکوفه ها ، عبور قاصدک ها ، لبخندها و اشک ها را بداند.
علی کیف اش را برداشت گویی یک دنیا را برداشت رفت تا سختی ها را مشکلات را ناکامی هارا داشتن ها و نداشتن ها را دریابد بچشد با آنها مقابله کند زندگی کند تلاش کند تا بفهمد بداند و آن روی جامعه را ببیند تا بفهمد هر چیز رویه های دیگری هم دارد تا آدم ها را آنگونه که هستند بشناسد آدم هایی که ماسک های زیادی بر صورت دارند ماسک های زیبا ودلنشین وای که اگر ماسک ها را بردارند خدا کند که چنین نشود شاید علی بترسد دلم نمی آید پسرم دلش بلرزد.
علی به مدرسه رفت و رفت تا در آینده قدم بگذارد رفت یاد بگیرد سلام کند ، دست بدهد، خداحافظی کند ، دوست داشته باشد ، دوستش بدارند ، قهر کند آشتی کند و یاد بگیرد گاه گاهی دلش بگیرد و هر غروب بنشیند روزش را مرور کند و فردایش را به گونه ی دیگری آغاز نماید.
کاش علی زندگی ساده ای داشته باشد و همیشه کودکی اش را با خود همراه داشته باشد یاد بگیرد از صدای آب خوشش بیاید نت های موسیقی را از بر باشد حافظ را بخواند و وقتی صدای اذان را می شنود لحظه ایی درنگ کند بایستد خودش را نگاه کند و از اینکه هنوز راهش راست است خدا را شاکر باشد آبی به صورت بزند به نماز بایستد و آنچه را می خواهد به خدایش بگوید .
او علی من است . او که کیف اش را برداشت...