nikafarin

هرکس به اندازه کودکی اش بزرگ است...

Wednesday، November 29، 2006


برگي افتاد

نسيم مي وزيد و او احساس خوبي نداشت و همچنين سابقه احساس خوب نداشتن را بياد نمي آورد.
بخاطر مي آورد روزهايي را كه تازه سر از شاخه درآورده بود وتازه فهميده بود كه هست. سبز خوش رنگ بود و بقيه دوستانش هم مانند او. روزها گذشته بود و كم كم بزرگ شده بودند تجربه ها اندوخته وبراي خود خاطره ها ساخته بودند زيبايي ها، سادگيها، مهرباني ها و خلاصه اخلاق بسياري از دوستانش را دريافته بود.
روزها مي گذشت و دوران كودكي بسر مي آمد و حالا براي خود كسي شده بودند اما رنگ سبزشان آن جلاي اول را نداشت. حالا براي خود تصميم مي گرفتند كه با موسيقي باد برقصند؟ يا نه اعتنايي نكنند و سرجايشان ميخكوب شوند و مقاومت كنند كه نه انگار. حالا مي توانستند دست به يكي كنند و سايه شان را از سر مسافري كه در زير آنها استراحت مي كرد دريغ كنند و يا نوازشگرانه حتي صدا هم نكنند تا او خوب بخوابد و اينها فقط تماشايش كنند. وقتي حال و حوصله اي داشتند با زمزمه باد دسته جمعي سرود مي خواندند و مانند زورقي بر موج اين سو وآن سو مي رفتند. روزها مي گذشت و بزرگتر مي شدند و ديگر از آن گفتگوهاي صادقانه و خنده هاي حقيقي خبري نبود ديگر احساسات و هيجاناتشان را ناگهاني و بدون هيچ دغدغه اي بيرون نمي ريختند و ديگر مانند آن روزها از خنده منفجر نمي شدند و شوخيهاي بچه گانه نمي كردند و حالا به هر نسيمي خوش آمد نمي گفتند شايد بزرگتر شده بودند و عاقل تر! هيچوقت فراموش نمي كردند كه عابران چقدر از شاخه ها را شكسته بودند و با هر شاخه اي صدها دوست، شاخه هاي ترد، شاخه هاي سبز و جوان شاخه هايي كه هنوز نفهميده بودند كه هستند! او شبها به ماه خيره مي شد و صداي جيرجيركها راكه از دور و نزديك سكوت را لجوجانه مي شكستند بياد داشت شبهايي كه نسيم خنك بهاري از بين شاخه ها مي گذشت و آنها را كه در خواب سبك بودند به جنب و جوش مي انداخت و آنها كه در خواب سنگين ، فقط تكان اندكي مي خوردند ويا غرو لندي مي كردند، او ماه و ستارگان را خوب مي شناخت آنها تنها ياران تنهايي اش بودند چشمك زدن آنها را شماره مي كرد تا بخواب مي رفت و وقتي اولين اشعه هاي آفتاب خبر از صبح مي داداو خميازه اي مي كشيد و چشمانش را دوباره براي يك روز تازه باز مي كردگرماي تابستان و لوله اي را كه در آنها بپا مي كرد بياد داشت و خوب هم, كه از فرط گرما خود را جمع مي كردند و لحظه لحظه منتظر تا در مهاجرت خورشيد نفسي تازه كنند و ناگفته هاي روزشان را در تاريكي شب به هم هديه كنند.
آفتاب حتي اجازه نداده بود پرستوها دقايقي بنشينند و كنار برگها تپش قلبشان را آرامش بخشند فقط غروب كه مي شد پرنده ها مشتاق مي شدند كه بقيه حرفهايشان را روي درخت و كنار برگها با هم نجوا كنند. يادش مي آمد و همه اينها يادش مي آمد كه پرنده هاي زيادي لحظه اي را روي درخت مي نشستند وبي آنكه تأمل كنند مي پريدند و كمتر مي شد كه يكي از آنها براي خود در آنجا آشيانه اي بنا كند و او هميشه شاهد هجرت ديگران بود او وشايد تمامي برگهاي ديگر دنيايي از خاطره ها داشتند چقدر با هم حرف زده بودند چه ايده آلهايي داشتند چه فكرهايي كرده بودند چه آرزوهايي چه روزها و چه شبهايي را با هم گذرانده و چه تولدهايي را دركنارشان شاهد بودند و روي درخت هر روز تولدي داشتند يك برگ جديد يك نوزاد برگ نوزادي سبز و با نشاط تنها نوزادي كه هنگام تولد گريه نمي كرد. برگهادر كنار هم روزها را مي گذراندند و راستي راستي بودنشان را حس مي كردند. او با دنيايي از تجربه ها و خاطره ها و عاطفه ها بر شاخه اي از اين تك درخت نشسته بود و همانند دوستانش زندگي مي كرد و روزها گذشته بود و ديگر از گرماي تابستان خبري نبود برگها خود را جمع تر كرده بودند و خود را براي فصل سرما آماده، پرنده هاي زيادي به روي شاخ و برگها نمي نشستند و اگر هم سري مي زدند زود پر مي كشيدند و مي رفتند آنها براي ماندن نمي آمدند همه شوق رفتن داشتند. حال و هواي فصل سردحال و هواي ديگري بود و اين برگها فهميده بودند و احساس ديگري داشتند. باد جاي نسيم را گرفت، او لرزيد اما خود را محكم نگه داشت شاخه را چسبيد، مضطرب اطرافش را نگريست باد تند تر شد و برگ نااميدانه مقاومت مي كرد چگونه از مبدأ جدا شود همه چيز را بگذارد و برود؟ باد تند تر شد وتحمل برگ تمام، برگ جدا شد، پاييز آمده بود و چه زود ! برگ جدا شد و آهسته آهسته به پايين سقوط كرد ، برگي افتاد و براي هميشه افتاد روي زمين قرار گرفت و قرار نگرفت، نگاهي به بالا كرد سقوط ديگر برگها را نگريست در اين فكر بود كه دنياي روي درخت چه شد يعني تمامي آنها ! كه صداي پاي عابري آمد نزديك و نزديكتر شد فضاي اطرافش تاريك شد و ديگر هيچ صدائي نشنيد. اندكي بعد صداي خرد شدن برگ زرد در زير چكمه هاي عابر و آن برگ صدها تكه شد. آن عابر رفت و آن تكه ها لحظه اي ديگر در دست باد.
راستي باد غمگين نمي شود برگها را با خود مي برد و نشاني از مزار آنها به هيچكس نمي دهد؟!
چه صبري دارند درختها در پاييز!


وقتي كه واژه نيست ....

وقتي كه واژه نيست از عطر گلهاي سرخ مي گويم. وقتي كه واژه نيست زيبائي چشمانت را چونان چشمان ونوس مي خوانم و تمامي الهه هاي يونان را يكايك ديدار و زيباترين صفاتشان را برايت بر مي گزينم.
من پراكندگي عطر گل ياس را در پهندشت ساحل رودخانه ، مرگ مهاجري در كنار مزرعه شقايقها، بوي سيب تازه را و رقص پروانه ها را همه و همه قرار داده ام تا تو را تعريف كنم.
در شگفتم كه چقدر كلمات ناتوانند و هرگز نتوانسته اند احساس مرا بفهمانند. كلمات را تحليل و تركيب مي كنم و سپس بر روي كاغذ مي آورم. باز مي گردم، نگاهشان مي كنم و باز مي بينم آنها تو را نمي فهمند، آنها تو را نمي گويند. راستي در دنيا چقدر كلمه كم بوده است و من نمي دانستم! براي گفتن بسياري از حرفها اصلاً واژه اي نيست و فكر ميكنم چيزهاي ناب اصلاً واژه ندارند. بايد بداني كه بسياري از لحظات عمرم در بي واژگي گذشته است و شايد هيچ لذتي بالاتر از بي واژه بودن نيست. چيزهائي با ارزش است كه نتوان براحتي آنها را تعريف كرد.
من سكوت تو را مثالي جز نيروانا ندارم، نيروانا آن آرامش پس از طوفان و آنجائي كه هرگز ندانسته ام كجاست. گذشت زمان ادراك مي گردد و همچنان كلماتي براي وصف تو بر كاغذ مي آورم اما پس از لحظه اي تأمل در مي يابم همه آنها هستي ولي هيچكدام نيز نيستي. تو كدامين طوفان بودي كه كشتي وجودم را در درياي اضطراب متلاطم ساختي و ساحل نجات را از چشمانم پنهان! از كدامين اقليم، پا در جغرافياي وجودم نهادي و تاريخ تكراري و خشك . بي روحم را درهم شكستي وآنقدر آشوب بپا كردي كه قرار از من گرفتي و اينچنين مرا همراه خود كشاندي.
لحظه اي بر چهره اين خسته سرگشته نگاهي كن، لحظه اي دنياي گمگشتگي را در اين وجود به تماشا بنشين. تو صداي طپش قلبم را نمي شنوي؟ تو لرزش اندامم را نمي بيني؟ چگونه سوختن يك حيات را نديده ميگيري؟ تو مي داني كه تمام خاطراتم را با ياد تو ساخته ام.
((در ازل بست دلم با سر زلفت پيوند تا ابد سر نكشد و زسر پيمان نرود))
آيا توصيف چشمانت را در دفتر خاطراتم ديده اي و اينگونه آرام آرام مي گذري؟ لحظه اي بايست و لااقل نبم نگاهي! براي وصف تو از ليلي و مجنون، شيرين و فرهاد، يوسف و زليخا و آنهائيكه يك روح در دو جسم بودند كمك گرفتم و ليكن باز ناتوان تر از هميشه در بي واژگي ها غرق گشتم.
سراغ اساطير رفتم شايد تغييري ديگر بيابم. آنجا نيز جز حيراني وجود نداشت. آنجا نيز جاي پاي بي واژگي ها رخ مي نمود. دسته اي تو را اهورائي ميخواندند و گروهي ديگر اهرمني. طايفه اي ديگر بجاي توي ((تنها)) عده اي همچون زئوس و هرا و ديگر رب النوع ها را در كوه المپ، سرزمين خدايان جمع كرده بودند و سرگرم نيايش. گروهي در پاي بتان سرخم كرده و در آرزوي وصال , بودا از جمع گريخته و به تنهائي پيوسته بود تا شايد تو را بيابد، تو را تعريف كند و سرانجام نيروانا را يافت. بتهون سالها آهنگ ساخت و صداي سمفوني هايش در هر كجاي زمين پخش شد. ميكل آنژ مجسمه ها ساخت و پيكاسو عمري در تابلوهايش بدنبالت مي گشت. همه هنرمندان و ادبيان و نويسندگان و سخنوران و همه آنها كه گمگشته اي داشتند برايت نوشتند و گفتند و به تصوير در آوردند و همه بدين خاطر بود كه واژه اي نداشتند. هركس بطريقي تو را فهميد((الطرق الي الله بعددنفوس الخلائق))
مولانا شعرها گفت و خواجه عبدا... صد ميدان را نوشت و عطار هفت شهر عشق را گشت و آخر همه در وصف تو ماندند. يكي آواره بيابان شد و يكي انالحق گويان در شهر، يكي به دير شد و يكي به كليسا، يكي شيرين شد ويكي فرهاد، يكي زاهد يكي عارف، يكي به مسجد وديگري به ميخانه، صوفيان به راهي و برهمنان بطريق ديگر و چه بگويم كه هركس براي پيدا كردن واژه اي برايت به راهي رفت. من باز از شقايقها، صداقت كوهستاني ها و از پرنده هاي مهاجر گفتم از شبنمي كه بر گلي نشسته است و عبور سحر را مي پايد. از چشمائيكه به انتظار باز مانده و طپش قلبهايي كه ايستاده است. از هرچه دانسته ام زيباست استفاده كردم تا خلاء بي واژگي وصف تو را در وجودم پر كنم اما تو مي داني كه ناتوان تر از هميشه دوباره در ميان اقيانوسي از كلمات غرق گشتم و ساحل نجات فقط اتمام نوشته هايم بود.
به اينجا رسيدم كه: همگان در چگونگي تو مانده اند و سراسر بي واژگي ها حاكم بر وجود است و باز فهميدم چه زيباست آنچه نتوان تعريف كرد. و چه زيباست آنجا كه زبان بند مي آيد، سكوت حاكم مطلق مي گردد، نفس در سينه ها حبس مي شود صداي طپش قلب شنيده مي شود، لرزه بر اندام مي افتد واين انسان خاكي در وصف تو بي واژه مي گردد!
مجلس تمام گشت به آخر رسيد عمر ماهنوز در اول وصف تو مانده ايم
من اما اكنون، وقتي كه واژه نيست سكوت مي نمايم و فقط تو را مي نگرم كه اين شايد واژه اي باشد!


دستنويس ها

يادم افتاد به آن روز كه گفتي اگر خواستي برايم چيزي بنويسي همان دستنويس بهتراست من آن را بيشتر قبول دارم نمي خواهم رسمي باشد. و همان روز برق از چشمانم پريد و در اوج شادماني به خود گفتم چقدر به تو نزديكم كه اين گونه از من مي خواهي .
زمان زيادي از آن روز گذشته و هر ازگاهي به فكر دستنويس مي افتم و به اين سؤال كه چرا دستنويس ها را بهتر از هرچيز ديگري مي پذيرم و چرا براي آنها اينقدر ارزش قائليم چرا وقتي دوستي را با نام كوچك صدا مي زنيم احساس غرور مي كنيم و يا اينكه فكر مي كنيم او جزئي از ماست و آنقدر به ما نزديك است كه بايد او را با نام كوچك بخوانيم اصلاً چرا وقتي مي خواهيم از كسي دورتر باشيم سعي مي كنيم با او رسمي رفتار كنيم و نام فاميل اش را بخوانيم . بسياري از اين سوالها براي آدم پيش مي آيد و لحظاتي انسان را در خودش مي برد و وقتي جوابي برايش نمي يابد آن را رها كرده سراغ چيزهايي آسان تر مي رود سراغ آن چيزهايي كه فكر نمي خواهد و آدم نبايدمايه اي براي آن بگذارد شايد اينكه دستنويس ها را بهتر مي خواهيم يا بيشتر دوست داريم يا وقتي آنها را مي بينيم احساس مي كنيم بسيار به نويسنده آن نزديكيم از گذشته تاريخي بسيار دور و گذشته جغرافيائي بسيار نزديك حكايت مي كند همانجا كه فطرت آغاز شد و همانجا كه فرشتگان بر انسان احترام كردند همانجا بود كه خداوند انسان را نوشت و انسان اين افتخار را هميشه در سينه خود دارد كه دستنويس خداست خيلي غير رسمي يعني از روي محبت تام وخالص حتي شايد به خاطر دستنويس بودن خدايش اشرف مخلوقات نام گرفت وآيا مي تواند غير از اين باشد؟
من نمي دانم ولي اينها به همان روز ازل بر مي گردد و اين فطرت گذشته تاريخي در جغرافياي وجود انسان به وديعه گذاشته شده و هميشه همراه اوست. انسان هميشه بدنبال زيبائي هاست بدنبال فطرت هاي پاك است بدنبال مهرباني ها و شادكامي هاست و كوتاه سخن اينكه بدنبال پاكي هاست. آخر اين وجود پر هيجان با احساس اين وجود جدا شده از او يك دستنويس است و من فكر مي كنم از اينجاست كه وقتي خط تو را در كاغذي بسيار معمولي مي بينم و خطي كه در اوج بي پيرايه گي به زيبائي مطلق نوشته شده آن را دوست دارم. ما اگر به درون خيره شويم همان بي پيرايه هائيم هيچ نداريم, و چه خوب خالص خالص و پاك پاك همان دستنويس ها همان خط محبوب همان خطي كه در ازل نوشته شد و هماني كه او نوشت. و باز افكارم سيلان دارند و توانم نيست كه برايت ننويسم آري اگر بدت نيايد و نگوئي چقدر اغراق ؟ طبيعت نيز دست نوشته است از شكل و فرم اش پيداست كه رسمي نيست خيلي بي پيرايه و زيبا وزيبائي اش بخاطر همين غير رسمي بودنش است. هر چيزي را كه بخواهند زيبايش كنند دقيقاً همان و همان زشت زشت مي شود زيبائي بايد در ذات هر چيز و هر كس باشد زيبائي بايد همان دست نوشته باشد دست نوشته ايي كه او نوشته باشد زيبايي نبايد فرم داشته باشد شكل ثابت داشته باشد برايش قالب ساخته باشند زيبايي در قالب ها نمي گنجد و هرآنكه و هرآنچه در قالب بود وفرم داشت زيبا نيست. زيبايي فقط در بي پيرايه گي است و تمامي دست نوشته ها بي پيرايه اند اصلاً وقتي كسي براي ديگري مي نويسد و خصوصاً وقتي در حد دست نوشته است آن نوشته خالص خالص است آن از درون انسان تراويده وآن بدون نقشه بدون فكر بدون محاسبه و بدون هيچ ترفند و آينده نگري و در كلامي مختصر آن نوشته حقيقت محض است نوشته هائي كه فرم يافته اند مي توانند حقيقت نداشته باشند اما هر چه حقيقت است مي تواند دست نوشته باشد. شايد به اين اعتبار ما دست نوشته ها را دوست داريم و سالها آنها را نگه مي داريم و چه بسيار برايمان ارزشمندند.
مگر لطا فت بال پروانه ها و عشق به شميم گل ها و حيراني شان در دشت و دمن، مگر عبور نسيم از روي گلهاي قرمز مگر پراكندگي عطر گل ياس و مگر هبوط شبنم بر دامن گل ها مگر بوي كاهگل خيس خورده كوچه باغ هاي روستا و تصوير باغبان كهنسال خسته كه به درختي فرتوت تكيه داده نفس نفس مي زند و عبور دانه هاي عرق را به پايين گونه ها با دستهاي لرزانش سد مي كند و چشمانش فقط سبزي و طراوت و قرمزي و شادابي گل ها را مي بلعد و مگر و مگر آنها زيبا نيست؟ و تو فكر مي كني كدامش فرم دارد و رسمي است و پيرايه داردو ...؟
هيچكدام اينها همه و همه زيباي مطلق اند آخر هر دست نوشته ايي زيباي مطلق است و تمامي اينها كه بر قلم رفت دست نوشته هاي اويند.
من هر وقت دست نوشته ات را مي خوانم بسيار خوشحالم كه خداوند تو را نوشته است!